تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

یا رب

 ((تكیه بر دوست نكن محرم اسرار كسی نیست      ما تجربه كردیم كسی یار كسی نیست)) 

دل من میخواد بگه یه پسر هم میتونه فداكاری كنه و از عشقش كه تمام زندگیش بوده بگذره و بهش بگه "تو با من خوشبخت نمیشی".بعضی وقت ها ما دختر ها هستیم كه خود خواهانه تمام پسر ها را بیرحم میدونیم،اما من میخوام تصورتون را عوض كنم .اگه تا اینجا را خواندید لطفا بقیه را هم بخوانید یا اگه حوصله نداری كپی كن بعدا بخوان.

چهارسال پیش عاشق شدم.عاشق یه پسر كه حتی نمیتونی فكرش را بكنی‌كه چه قدر خوشگل بود،اما من به خاطر قیافه عاشق نشدم به خاطر اخلاقش عاشقش شدم.

پسر فوق العاده زیبا و البته با اخلاق و ظاهرا سرو گوش بسته بودبه اسم پو ریا.

چهار سال پیش در اوج جوانی بیخیالی و البته خوشگذرانی بودم كه پو ریا به خواستگاری ام آمد و با برخورد قاطع والدینم روبرو شد.منم كه فكر خوشگذرانی  خودم بودم اصلا به این پسر فكر نمی كردم؛اگه واقعیت را بخوای حتی پوریا را به این خاطر كه امده بود خواستگاری یه دختر پانزده ساله مسخره میكردم و هر وقت با دوستانم سوژه ای برای خندیدن پیدا نمیكردیم به پوریا میخندیدیم كه هر روز برای دیدن من جلوی مدرسه میامد .

تفریح من و دوستانم قدم زدن تور خیابان های تهران بود تا اون موقع از پسر های زیادی جمله ی" دوستت دارم " را شنیده بودم،اما پو ریا تنها پسری بود كه با صداقت این جمله را به من  گفت .یه بار كه مثل همیشه جلوی مدرسه بود جلوی من را گرفت و گفت:س ......سلام . با حالت مسخره بهش گفتم:علیك سلام اقا پسر عاشق.تیپ و قیافه ی من طوری بود كه خجالت میكشید توی صورتم نگاه كنه.جواب من را كه شنید داشت از خجالت اب میشد،خیلی یواش گفت:میتونم اسمت را بپرسم؟با همون حالت دوباره گفتم:غزاله.ولی چطوره كه مجنون اسم لیلی را نمی دونه؟!!!!!!

یه كم صمیمی تر گفت: افتخار اشنایی نداشتم.فوری یه شماره به طرف من دراز كرد؛من از این شماره ها زیاد  گرفته بودم اما نمیدونستم این شماره میخواد سرنوشتم را عوض كنه.یه روز كه طبق معمول همیشه بیرون رفته بودیم با خودم گفتم بد نیست به پو ریا تلفن بزنم.اولین مكالمه ی ما خیلی عاشقانه شروع شد و درست در همان لحظات عشق من اشكار شد.وقتی منتظر بودم كه تلفن را جواب بده ؛عرق كرده بودم و                   گونه هام سرخ شده بود و نشانه ها ی عشق همین بود.بعد از چند وقت كه با هم را بطه داشتیم به من گفت دوست نداره همسر اینده اش با پسرهای دیگه ارتباط داشته باشه،عشق پوریا تا عمق وجودم رخنه كرده بود  تا جایی كه اگه می گفت بمیر ،بدون شك می مردم چه برسه به این كه بگه دوستات را ترك كن.

به خاطر پوریا تفریح و دوستانم را كنار گذاشتم فقط برای پوریا تیپ میزدم "عشق پوریا یرای من یك زندگی دوباره بود"

پوریا اسرار داشت كه زود تر نامزد بشیم،اما من از گفتن این موضوع به خانوادم واهمه داشتم.پنج ماه بعد دوستیمون یا بهتره بگم پنج ماه بعد عاشقی ما؛ پوریا برای سربازی اعزام شد بیرجند، و بین ما جدایی افتاد. با اینكه جمعه ی هر هفته با هم صحبت میكردیم اما اون روز ها غصه ی من فقط دوری پوریا بود.بعد از تمام شدن سه ماه اموزشی وقتی به تهران امد كلی سوغاتی برام اورد و من تازه اون موقع متوجه شدم كه خانواده ی پوریا از رابطه ی ما خبر دارند.بعد از ده روز مرخصی  سربزی اعزام شد به.......

                                                                                                                           ادامه دارد ....

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 دی 1388 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx