تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

 ادامه ی داستان:

میدانستم كه دو ماه دیگه سربازش تمام میشه میاد تهران.از پدر یكی از دوستام كه مسئول بلیط ها بود خواهش كردم كه اگه كسی با مشخصات پوریا برای تهران بلیط داشت به من خبر بده.یك هفته بعد پدر دوستم به من خبر داد كه كسی را كه با اون مشخصات معرفی كرده بودم فردا وارد تهران میشه و من تا صبح فكر این را میكردم كه چطور به صورت پوریا سیلی بزنم.توی سالن انتظار نشستم و خودم را برای سیلی محكمی كه میخواستم به پوریا بزنم اماده كرده بودم اما ...."باورم نمیشه ....امكان نداره .... پوریای من...."این اخرین جملاتی بود كه در فرودگاه جلوی پژمان و ... گفتم و از هوش رفتم.وقتی به هوش امدم روی تخت بیمارستان بودم پژمان بالای سرم ایستاده بود میخواستم فریا د بزنم كه پژمان گفت :اروم باش تا همه چیز را بگم.

-بگو خواهش میكنم حقیقت را بگو...

-موقعی كه در زاهدان انفجار شده بود پوریا اونجا بوده و نصف.... نصف صورت و بدنش ....سوخته .پوریا         می دونست اگه این موضوع را به تو بگه تو،تو به پاش می مونی و عمرت را حروم مكنی.با ینكه خیلی براش مشكل بود كه تو را فراموش كنه ولی به این خاطر كه دیگه تو با اون خوشبخت نمی شدی اینطور تصمیم گرفت.

گریه می كردم و میگفتم:

- حق نداشت با من این كار را بكنه .. این عشق فقط مال اون نبود .

ولی می دونستم پوریا به خاطر من این كار را كرده.یك هفته هر روز میرفتم جلوی در خونه ی پوریا و مثل دیوونه ها گریه میكردم و از پوریا میخواستم كه دوباره مثل قدیم بشیم.یاد اون روز هایی افتادم كه پوریا برای دیدن من جلوی مدرسه میامد اما حالا جای ما عوض شده بود .  

پوریا برای همیشه تهران را ترك كرد و الأن دو سال است كه من با پژمان ازدواج كردم. ازدواج من و پژمان به خواست پوریا بود.اماهیچ وقت فداكاری پوریا را فراموش نمیكنم .

                                                                             پایان

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 دی 1388 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx