تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

سلام؛
این داستان داستانی کاملا خیالی و از زبان شخصیت اول داستان -دختری به اسم
رکسانا -است.
او در این داستان ،از اتفاقاتی که در جریان علا قه مند شدن به یک پسر رخ داده می گوید و در همین احوا ل بین دو راهی قرار میگیرد.........
تقدیم به عزیزتزینم(ز-انصاری)

**************************************************************************

 

سر کلاس شیمی هستم یا بهتره بگم مهمان عزرائیل...

آنقدر سرم درد می کنه که دوست دارم سرم رو از بدنم جدا کنم.

سر دو راهی قرار گرفتم و تنها جمله ای که تکرار می کنم اینه:خدایا کمکم کن...

امروز آنقدر فکرم مشغول بود که صنم هم متوجه شد.نامه ای رو که لا به لای گتاب شیمی ام بود برداشت و با کنجکاوی تمام اون رو خواند.با صدایی که سرشار از ناراحتی بود گفت:(واقعا می خوای بهش بدی؟)دوست داشتم بغلش کنم و از ته دل فریاد بزنم،دوست داشتم بغضی رو که چند روزه جلوی شکستنش رو گرفتم بشکنم  و داد بزنم ولی محیط اطراف....

صنم خونسرد ترین دانش آموز کلاسه ،وقتی بغلش می کنم آرامش خاصی تمام وجودم رو فرا می گیره.اولین چیزی که وقتی وارد این مدرسه شدم شباهت صنم و زهرا بو.چشم های مرضیه گیرایی خاصی داره،ابرو های افقی وبینی عقابی اش  و پیشانی بلندش  نفوذ چشمهاش رو بیشتر می کنه.

با صدایی که به سختی شنیده می شد بهش گفتم:(آره....

انگار همین دیروز بود....

 

فصل اول"آشنایی"

 

..........بعد از سال دوم دبیرستان که امتحانا ت ترم دوم تمام شد من به هیچ کس علاقه ی خاصی نداشتم و اصلا به این موضوع که یک دختر باید عاشق باشه اعتقاد نداشتم.

بیست و هشتم خرداد بود کهامتحانات تمام شد و روز دردناکی برای من بود آخه تا سه ماه دیگه هیچکدام از دوستام رو جز حسانه که همیشه با هم رفت و آمد داشیم رو نمیدیم.در مدرسه  از تمام دوستانم خداحافظی کردم  و در راه خانه تمام خاطراتم رو مرور می کردم که در کرمی خانه امان رو دیدم و متوجه شدم که تا اون موقع در خیال به سر می بردم.زنگ خانه رو دو بار فشار دادم و طبق معمول کسی در رو باز نکرد کلیدم رو در آوردم و بعد از باز کردن در به سرعت خودم رو به طبقه ی دوم رسوندم و در رو باز کردم وبا ینکه می دونستم کسی خونه نیست با صدای بلند گفتم :“سلام“

کسی جواب نداد یعنی انتظار هم نداشتم کسی جواب بده.

کتابهام رو جمع کر دم و گذاشتم داخل انباری .تلفن زنگ خورد  با عجله بلند شدم که سرم به طاق انبار ی خورد و حسابی کلافه شدم.تلفن رو جواب دادم .حسانه بود و بعد از پرسیدن احوالاتش بهش گفتم:(هنوز دو ساعت نیست از هم جدا شدیم اونموقع تو زنگ زدی حالم رو بپرسی ؟)و حسانه هم که همیشه حاضر جواب بود گفت:(میخواستم ببینم دو ساعت دوری از من رو چه کار کردی؟)منهم برای اینکه شوخی کنم گفتم:(جشن و پایکوبی به مناسبت دوری از یک دشمن...)

و هر دو باهم خندیدیم.

                     **********

-خانم حواست کجاست الان به ماشین خورده بودی!؟

-معذرت می خوام..

تا اینجا هیچ بحثی ازش نیست بهتره کمی جلوتر بریم از جایی که.....

                      **********

صبح که از خواب بیدار شدم،مادرم در حال چیدن میز برای من بود.پدرم سر کار رفته بود .مامانم با چهره ی شادش به من نگاه می کرد که من چه طور به جون نان و پنیر افتادم.مادرم 38 سالش بود ،مو های مجعد مشکی ،چشم های آبی و بینی عقابی ولب های کشیده ای که همیشه خشک و ترک خورده بود.

-رکسانا عینکم رو ندیدی؟

-روی میزه.

ادامه دارد....

 

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 18 تیر 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx