تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

سلام دفعه ی قبل نشد براتون توضیح بدم ولی این دفعه میگم.ای داستانی رو که دفعه قبل خوندید و این دفعه میخواین ادامه اش رو بخونین نوشته ی یک دوست خوبه و از من خواسته تا بذارم تو وبم و از من خواسته تا از شماها خواهش کنم نظرتون رو راجع به داستانش بگین و هر جا که اشکالی دیدین تذکر بدین .من که خودم چند بار این داستان رو خوندم و خیلی خوشم اومده حالا نظر شماها رو میخوایم.حتی میتونین براش ایمیل بفرستین .ایمیلش رو براتون مینوسم.

edinanurai@yahoo.com

نظر یادتون نره

ستایش

***********************************************************************************

چشماش خیلی ضعیف شده بود.سعی کردم مدل چشمهاش رو تشخیص بدم اما چین و چروک ها اطراف چشمانش رو پر کرده بود.مامانم وقتی همسن من بوده خیلی زیباتر از من بوده و من فقط کمی شبیه مادرم هستم،برعکس رامین که کپی برابر اصله و شبیه مامانمه.رفتم جلوی آینه تا به خودم امیدواری بدم که منهم به خوشگلی رامین هستم.

موهای لخت و مشکی و ابروهای هشتی و چشمهای درشتم شبیه پدرمه،رنگ چشمام قهوه ایه و بینی ام هم کمی تا قسمتی به بینی مادرم شبیه است.پوستم تقریبا سفیده و وقتی میخندم روی گونه هام گود می افته،یادمه وقتی بچه بودم هروقت میخندیدم پدرم دستش رو میذاشت روی گودیهای گونه ام و میخندید.قدم متوسط بود و هیکل نسبتا خوبی داشتم و در کل چیزهایی رو که داشتم دوست داشتم و حاضر نبودم اونهارو با هیچکس عوض کنم البته به جز با رامین...

بعد از صبحانه به اتاقم رفتم و به سراغ همهدم تنهایی هام یعنی دفتر خاطراتم رفتم و گاهی هم دستم به قلم میرفت.مشغول خوندن بودم که رامین فریاد زد:بیا نهار بخور.

رامین همیشه دیر از خواب بلند میشد و صبحانه و نهار رو یکی میکرد.نهار خورشت کرفس داشتیم و این غذای مورد علاقه ام بود.خیلی سریع غذام رو خوردم تا به اتاقم برم و به کارم مشغول بشم .وقتی به اتاقم رفتم  دیدم حسانه پیام داده بود که میخواد به کلاس آرایشگری بره واز من خواسته بود تا مامانم رو راضی کنم و باهم کلاس بریم.خیلی تعجب کرده بودم که حسانه میخواد کلاس بره آخه تو این پنج سال که با هم دوست بودیم حسانه تابستانهارو به تفریح و گردش اختصاص میداد وقتی ازش توضیح خواستم گفت:من که بیخود کلاس نمیرم محض اطلاع شما مستأجر ما  استاد آرایشگریه و آموزشگاه داره.اما جالب این نیست جالب اینه که با پسری که در همسایگی آموزشگاه مغازه داره رابطه داره.منهم که کنجکاو میخوام شاهد ارتباطشون از نزدیک باشم.)

بعد از اینکه این موضوع رو فهمیدم خیلی کنجکاو شدم و تصمیم گرفتم هر طور که هست مامانم رو راضی کنم و بعد از یک هفته بحث و جنجال حرفم رو به کرسی نشاندم و اسم نوشتم.

روزی که برای اولین بار به آموزشگاه میرفتیم حسانه به من گفت اسم پسری که استادمون باهاش ارتباط داره مجیده.

کلی از خصوصیات مجید رو هم برام تشریح کرد.از در آموزشگاه که وارد شدیم با خانمی زیبا و خوشرو که استاد ما بود روبرو شدیم.آنقدر محو چشم های آبی و آهویی رنگش شدم که متوجه نبودم که باید سلام کنم.با نیشگون حسانه به خودم اومدم و سلام کردم،استاد ما رو به داخل دعوت کرد حدود پنج نفر بودیم که من و حسانه کم سن ترین آنها بودیم.اسم استادمون نجمه بود و میگفت به من بگید نجمه یا هر چیز دیگه ای به غیر از "استاد"من و حسانه تصمیم گرفتیم برای نزدیک کردن رابطمون بهش بگیم نجمه جون،نجمه جون هر روز حدود نیم ساعت یک ساعت با مجید صحبت میکرد

--هفته ی دوم بود و ما کاملا با ساتاد صمیمی شده بودیم و یادگیری ما بالا تر از بقیه بود.یک روز که ما زودتر از ساعت شروع کلاس به آموزشگاه رفتیم استاد در حال صحبت بود و به محض اینکه متوجه ورود ما شد خداحافظی کرد.بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد و گفت به مناسبت تولد نجمه جون یک جعبه شیرینی گرفته.بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد...........

ادامه دارد....

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 25 تیر 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx