تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

سلام بچه های خونگرم و باحال تا اینجا چطور بود؟؟؟؟خوشتون اومد؟؟؟؟

امیدوارم که خوشتون اومده باشه بهتون خوش گذشته باشه با این آپهایی که من میذارم.راستی اینقدر که از من تعریف میکنید ممکنه یه وقت بد عادت بشم ها‼‼‼‼‼‼‼‼‼‼‼

یه کم انتقاد و غروبد و بیراه و خلاصه اینکه نظر واقعیطون رو بگید

(قربون همه تون)

اینهم یک بخش دیگه از داستان

                                                                                                      "ستایش"

 

 

بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد مشتری آمد و نجمه جون مشغول به کار شد و به حسانه گفت بره و از مغازه ی مجید جعبه ی شیرینی  رو بگیره . مارو متوجه کرد که بعدا برامون توضیح میده حسانه که منتظر چنین موقعیتی بود فورا به آنجا  رفت و بعد از 15 دقیقه برگشت مشتری رفته بود و من و حسانه بی صبرانه منتظر بودیم تا نجمه جون برامون همه چیز رو توضیح بده ولی بر خلاف تصور ما نجمه خانم همین قدر برامون گفت که باهاش دوسته و حرفی از نحوه ی آشناییشون نزد و ما حسابی دپرس شدیم.

 

یک روز  از روزهای تابستان  وقتی که دنبال حسانه رفتم تا با هم بریم مامانش گفت خوابه و من مجبورشدم به تنهایی به آموزشگاه برم به محض اینکه وارد شدم نجمه خانم گفت مادرش باهاش تماس گرفته و فورا باید بره و از من خواست تا اگه کسی به مغازه اومد یا زنگ زد همین رو بهش بگم و منهم قبول کردم مشغول مرتب کردن اطرافم بودم که تلفن آموزشگاه زنگ زد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ولی میدونستم چه کسی پشت خطه"مجید"

بالاخره تصمیم گرفتم جواب بدم ،تلفن رو برداشتم و سعی کردم خیلی خشک صحبت کنم

                                                                                                                                         -بله

 

با صدایی که به ظاهر خیلی خوشحال بود گفت :میتونم باهات صحبت کنم؟

از این سوالش جا خوردم ولی قاطعانه گفتم:متأسفم من با شما صحبتی ندارم هر وقت که نجمه خانم اومد میگم بهتون زنگ بزنه .

بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن رو بدم گوشی رو قطع کردم که حسانه امد داخل

-سلام چرا مثل ماست وا رفتی؟

-.

-با توام چی شده؟

-مجید به اینجا زنگ زد

-خوب بهش میگفتی نجمه خانم نیست!

- ولی اون با من کار داشت نه نجمه خانم..

-چی میگی درست حرف بزن..

-زنگ زد وقتی گوشی رو برداشتم گفت میخوام باهات صحبت کنم

-نه بابا

-جدی گفتم..

-خوب تو چی گفتی؟

-من گفت....

صدای زنگ تلفن اجازه حرف زدن رو بهم نداد ترس همه ی وجودم رو گرفت دست و پام میلرزید ملتمسانه به حسانه نگاه کردم ولی حسانه گفت:اُ.. اُ من جواب بده نیستم

صدام رو صاف کردم و با ترس و لرز گوشی رو برداشتم

-بله

-سلام

با یه لحن عصبانی بهش گفتم:بازم شما من که گفتم باهاتون حرفی ندارم در ضمن نجمه خانم هم نیست

-اما من من

گوشی رو گذاشتم که دیدم حسانه در حال دست زدنه  و میگه : ماشا الله،جذبه

-

-همرنگ دیوار شدی ها!

-برو بمیر تقصیر توا ِ...

-نه عاشقته...

-بحث عشق و عاشقی رو وسط نکش که آخرش دعواست

دستهاش رو بالا برد و گفت: (باشه تسلیم)

خیلی کنجکاو شده بودم که چهره اش رو ببینم میدونستم که از امروز متلک های حسانه شروع میشه چند دقیقه بعد نجمه خانم اومد و ما از خودمون چیزی بروز ندادیم.

اولی دیدار ما فردای همون روز بود ،وقتی از آنجا رد میشدیم سعی کردم تمام خصوصیاتی رو که حسانه برام تشریح کرده بود با صورتش تطبیق بدم :ابروهای کمونی وچشمهای مشکی و به قول حسانه همیشه قرمز،بینی کشیده و لبهای ظریف  و موهای مجعد.

نگاهش آنقدر نفوذ داشت که تا عمق وجودم رخنه کرد اما هیچ چیز اون توجه من رو به خودش جلب نکرد.وقتی به آموزشگاه رسیدم رفتارنجمه خانم تغییر کرده بود همانطور که داشت کارش رو انجام میداد از من خواست تا بعد از کلاس بمونم  نگاهم به حسانه افتاد که دیدم داره سرش رو تکون میده و زیر لب یک چیزهایی میگه نزدیک شدم و ازش پرسیدم :چی میگی؟

-دارم فاتحه میخونم.

- برای کی؟ کسی فوت کرده؟

- نه قراره فوت کنه!

- اِ بگو دیگه..

- گفتم که خیلی آدم خوبی بود ولی حیف که داره از دار دنیا میره

- از فامیلهاتونه؟

- نه از دوستامه،تازه کلی دین به گردنم داره منکه حلالش نمیکنم

- زشته این چه حرفیه میزنی باید حلالش کنی .حالا این بیچاره که به تو دین داره کی هست؟

- راستش فامیلش فاطری بود قراره امروز فوت کنه

- هم فامیل منه که

- آره تازه اسمش هم رکسانا است!؟

تازه متوجه شدم که داره منو دست میندازه، چون کاری از دستم بر نمیومد گفتم:دارمت.

بعد از این که همه رفتن من موندم و نجمه خانم.کارد میزدی خونش در نمی اومد.حرفی هم نمیزد؛قلبم مثل قلب گنجشک میزد.به خودم آرامش دادم و پرسیدم:بامن چیکار داشتین؟؟؟

به چشمام زل زد و گفت:تو با هاش صحبت کردی؟

تازه متوجه شدم که منظورش چیه و نزدیک بود قلبم بگیره باخودم گفتم آخه از کجا فهمیده .فکر کردم اگه راستش رو بگم بهتره آخه بالاخره راستش رو میفهمه.دوباره به خودم امید واری دادم و بدون توضیح اضافی گفتم: (اون زنگ زد به آموزشگاه منهم گفتم که هیچ علاقه ای به صحبت کردن باهاش ندارم)

-اما تو امروز عمدا از جلوی مغازه اش رد شدی؟!

رنگم پرید و دیگه نزدیک بود به گوشهام شک کنم اعتماد به نفسم رو حفظ کردم و گفتم: (فقط از روی کنجکاوی)

با یک لحن تهدید امیز گفت:با شناختی که از تو دارم میدونم که درست میگی،میدونم که به حرفم گوش میدی،پس هر وقت زنگ زد به من بگو .

-چشم

-از اون چشم ها ؟

-نه قول میدم

این رو گفتم و از آموزشگاه زدم بیرون که یکدفعه

ادامه دارد

 

 

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 تیر 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx