تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد
سلام میدونم همتون بامعرفتین و خونگرم.
یه دوست وبلاگی جدید بهمون اضافه شده که از قضا بهترین دوست منه.
میخوام بهش نشون بدین که ما بچه وبیها چه قدر بامعرفتیم و از عضوهای جدیدمون خوب پذیرایی میکنیم(همونطور که از استقبال کردین)
میخوام برید به وبش هر کس یه نظر براش بذاره.اسمش رهاست و لینک وبلاگش هم "اسیرعشق"
همتون بلینکینش و برین براش لینک بفرستین و نظر بذارین و خلاصه نذارین احساس دلتنگی کنه
حالا با معرفتهاش بیان جلو



                                    *****************************************************


که یکدفعه احساس کردم یه دست از پشت سر چادرم رو گرفت،خیلی ترسیدم وقتی برگشتم در کمال حیرت دیدم که حسانه ایستاده و یک لبخند مسخره هم روی لبهاش نقش بسته.چادرم رو از دستش کشیدم و گفتم:خیلی نفهمی نزدیک بود سکته کنم!

-نترس آقا مجید چادرت رو نمیگیره میاد بغلت میکنه

-خیلی حرف دهنت رو بفهم.

حسانه که تازه متوجه شد چقدر عصبانی هستم لبخند روی لبهاش خشکید و گفت:شوخی کردم بابا حالا نجمه خانم چی گفت؟

-همه چیز رو فهمیده بود ولی از کجا ،خیلی دوست دارم بدونم.

-حالا زود برو خونه که مامانت به خونه ی ما زنگ زد و گفت که تو گوشیت رو جواب نمیدی. منم به دروغ گفتم که اومدی از من چیزی بگیری حالا اینو بگیر زود برو که پدرت رو در می آره.

-باشه خداحافظ

وقتی به خونه رسیدم هوا صاف بود و خبری از گیر های مامان نبود که هیچ تازه رامین هم یک کار تمام وقت پیدا کرده بود و من به راحتی میمتونستم با حسانه بیرون برم و از این بابت خیلی خوشحال شدم

                                   ************************

نزدیک ماه مبارک بود که حسانه تصمیم گرفت با خانوادش به یک مسافرت ده روزه بره بقیه ی شاگردها هم تصمیم گرفتن به کلاس نیان،اما من برنامه ای برای مسافرت نداشتم و کلاس دیگه ای هم نمیرفتم به همین خاطر تصمیم گرفتم که به آموزشگاه برم.برنامه ام رو طوری جور کردم تا کمتر خونه باشم و کمتر دلم ضعف بره و احساس گرسنگی کنم،صبح ها زودتر میرفتم و عصرها هم دیر تر برمیگشتم.

چند روز از ماه مبارک گذشته بود .یک روز صبح که به آموزشگاه میرفتم مجید رو همراه یک پسر غریبه دیدم که درست جلوی مغازه ایستاده بودن که حرف میزدن،بدون توجه به اونها به آموزشگاه رفتم و وقتی چهره ی بشاش نجمه جون رو دیدم دلم شاد شد و به کل همه چیز رو فراموش کردم.داشتم با نجمه خانم صحبت نیکردم که احساس کردم میخواد موضوعی رو به من بگه وقتی ازش سوال کردم با هزار من من و ادا اطوار بالاخره جواب داد.حرفهایی که زد مدام تو مغزم میپیچید و ذهنم رو به سختی مشغول کرده بود،وقتی خونه رفتم آنقدر فکرم مشغول بود که حتی مادرم هم که به این حالتهای روحی من عادت داشت پرسید:چی شده ؟چرا تو فکری؟

برای فرار از نگاه های مادر به اتاقم رفتم و بین راه گفتم:پنجشنبه ساعت یازده آموزشگاه باش

میخواستم تمام ماجرا رو برای مادرم تعریف کنم اما مادرم زن خشک و مذهبی ای بود و اگه اسم پسر رو از زبان من میشنید تنها کارش محاکمه ی من بود پس تصمیم گرفتم تا پنجشنبه صبر کنم.

                                   ***********************

در رو محکم بستم و خودم رو روی تخت انداختم و به بغضم اجازه دادم به راحتی بشکنه،بالشم رو روی سرم گذاشتم و بلند فریاد میزدم.این تخت همیشه از گریه های من خیس بوده و حالا باید دوباره شاهد گریه های من باشه.

مامان:چی شده دختر تو چت شده؟

-راحتم بذار

-یعنی چی ؟

در حالی که مادرم رو به بیرون از اتاق میفرستادم گفتم:یعنی میخوام تنها باشم.

کمتر از دو روز به اومدنش مونده و من هنوز بین دو راهی گیر کردم.در رو قفل کردم تا بتونم بدون مزاحمت خاطراتم رو مرور کنم……

                                  **************************

پنج شنبه مامانم به آموزشگاه رفت و چنان جنجالی به پا شد که هم من پیش نجمه خانم شرمنده شدم و هم اون پیش من .

دو هفته از رفتن به آموزشگاه منع شدم  و زمانی این ممنوعیت تمام شد که حسانه از مسافرت برگشت،سه روز از دعوای مادرم و نجمه جون میگذشت که یک روز صبح حسانه زنگ زد و گفت امروز پیش ما میاد البته به همراه مادرش.آنقدر خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم .حسانه بهترین دوست من بود اون موقع نزدیک 4سال بود که باهم دوست بودیم،همیشه و در همه حال میخندید و شوخی میکرد تمام غصه هام وقتی با اون بودم فراموش میشد.وقتی حسانه اومد با هم به اتاقم رفتیم و من با هق هق شروع کردم به تعریف کردن:

((اونروز پسری که همراه مجید بود از من خوشش اومده بود و به مجید گفته بود .مجید هم به نجمه جون گفت و نجمه جون گفت پنج شنبه مادر علی اکبر- همون پسره میاد و میخواد با مامانم صحبت کنه .اسمش علی اکبر خوشرو اِ و 22 سالشه.مامانم وقتی به آموزشگاه اومد مادر علی اکبر هم اونجا بود و پیش همه منو برای علی اکبر خواستگاری کرد.مامانم خیلی عصبانی شد و دست منو گرفت و بیرون برد و هر چی که تونست به نجمه جون گفت.

از اون روز نجمه خانم چند بار بدون اطلاع مامانم بهم زنگ زده و معذرت خواهی کرده و اجازه خواسته تا علی اکبر زنگ بزنه و معذرت خواهی کنه.تازه شماره اش رو هم داده))

حسانه خیلی ناراحت شد بعد از این که کمی فکر کرد گفت:همین الان بهش پیام بده

_چی بگم

_بنویس"معذرت خواهی شما به درد من نمیخوره دیگه تو این خونه کسی به من اعتماد نداره"(رکسانا)

پیامش دیر به دستم رسید نوشته بود(به خاطر رفتار عجولانه ام معذرت میخوام.اما من به شما علاقه دارم و جز این راهی برای رسیدن به شما نداشتم.اگر رفتار من شما و خانوادتون رو آزار داده از شما معذرت میخوام و برای عذرخواهی فردا به خونتون میام)                                        "دوستت دارم"

میخواستم با کمک حسانه جواب پیامش رو بدم که مادر حسانه گفت:حسانه بیا بریم.

حسانه فوری خدا حافظی کرد و گفت:دیگه بهش پیام نده تا فردا بیاد،یادت نره بهم خبر بدی.

_باشه.خداحافظ.

 

لحظه شماری میکردم برای فردا که قرار بود علی اکبر بیاد .فردای اون روز نزدیک ساعت 5 بود که زنگ به صدا در اومد.وقتی مامانم جلوی در رفت منهم فورا لباس پوشیدم و جلوی پنجره رفتم تا حرفهاشون رو گوش بدم.صداشون اصلا واضح نبود فقط تونستم علی اکبر رو ببینم؛چشمهای مشکی و ابروهای هشتی و بینی قلمی،قد بلند و خوش لباس و پوست سبزه،موهای وز داشت و به طرف بابلا شانه کرده بود.چهره ی بانمک و دوست داشتنی ای داشت همانطور که محو صورت علی اکبر بودم مادرم منرو صدا کرد کمی صبر کردم و بعد پایین رفتم تا مامانم شک نکنه.پله ها رو دو تا یکی میکردم و جلوی در رسیدم تصور میکردم در حضور مامانم باید صحبت کنم اما مامانم گفت:زود حرفتون رو بزنید وسریع بیا بالا و خودش رفت.نگاهش روی قلبم سنگینی میکرد دوست داشتم توی چشماش نگاه کنم ولی نمیتونستم.آهسته و با شرم گفتم:نیازی به معذرت خواهی نیست من ناراحت نشدم.

از رفتار ضد و نقیض خودم خجالت کشیدم نه به دیروز با اون حرفهام و نه به امروز.

نگاهش رو عمیق تر کرد و گفت:من رو "تو" صدا بزن.

هر جور راحتی ولی دیگه حرفی باهم نداریم .

علی اکبر دستش رو جلو آورد و ……

                                                                                     

                                                                                                         ستایش

 

 

 

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx