تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

علی اکبر دستش رو جلو آورد و کارتی رو به سمت من دراز کرد و گفت:این شماره ی منه،اگه دوست داشتی زنگ بزن.

یک لحظه از کارش تعجب کردم ولی بعد تو دلم بهش خندیدم چون یادش رفته بود که من شماره اش رو دارم،اون حس بچه گانه توی دلم زنده شد و برای اینکه اذیتش کنم با قاطعیت گفتم:من تا حالا از هیچکس شماره نگرفتم از شماهم نمیگیرم.

چنان با قاطعیت این جمله رو گفتم که خودم هم تعجب کردم،علی اکبر شونه هاش رو بالا انداخت و هیچی نگفت.درحالی که به داخل خونه میرفتم و پشتم بهش بود گفت:حرف آخرم رو نشنیدی

چیزی نگفتم و ایستادم که ادامه داد:دوستت دارم

در رو بستم و اومدم تو،نمیدونستم این حرفش حقیقت داره یا نه؟

چند لحظه پشت در ایستادم و با صدای مادرم بالا رفتم.به محض ورودم کنجکاوانه پرسید:چی گفت؟

درحالی که به سمت اتاقم میرفتم گفتم:همون چیزی رو که باید میگفت و به دنبالش در اتاقم رو محکم بستم.لباس هام رو از تنم کندم و خودم رو روی تخت انداختم چیزی روی قلبم فشار می آورد ،نمیدونستم چیه؟یک درد لذت بخش

چند روز بعد پیغامی از طرف مجید به من رسید که من رو در تصمیمی که گرفته بودم مصمم تر کرد ،با خودم گفتم اگه به خاطر لجبازی با مجید هم که شده باهاش دوست میشم.یه هفته به اول پاییز و شروع مدارس مونده بود که من و حسانه برای آخرین بار به آموزشگاه رفتیم و میخواستیم از همه خداحافظی کنیم.بعد از آموزشگاه به خونه ی حسانه رفتم .چند دقیقه خونشون نشسته بودم به مامانم خبر دادم که من خونه ی حسانه اینام،چند لحظه بعد حسانه گفت:

-به علی اکبر زنگ میزنی

-چی؟! من؟نه بابا نمیتونم.

-برای چی نتونی؟

-خوب خوبنمیدونم ولی نمیتونم صحبت کنم.

-حالا تو شماره اش رو بگیر

با اصرار حسانه شماره ی علی اکبر رو گرفتم.قلبم به تیک تاک افتاد.دستم رو توی دست حسانه گذاشتم.بعد از چند بوق آزاد علی اکبر جواب داد:

-بله

-علی اکبر

-بله شما

ناخود آگاه گوشی رو قطع کردم.حسانه پرسید:چرا قطع کردی مگه خودش نبود؟

-چرا ولی نمیدونم چرا گوشی رو قطع کردم!

حسانه یک لیوان آب دستم داد و گفت:آخه دختر تو که جرأت این کارها رو نداری بیخود میکنی زنگ میزنی.

میخواستم یه چیزی بهش بگم که مامان حسانه گفت:رکسانارکسانا جان مامانتون اومدن

فوری از حسانه خداحافظی كردم و بیرون رفتم

                                                       

 **********************                                                                                                       

-ركسانا بیا نهار بخور

-نمیخورم گرسنه نیستم

مامانم وارد اتاق شد

-الان نزدیك دو روزه چیزی نخوردی داری با خودت چیكار میكنی دختر..؟

-مامان خواهش میكنم برو بیرون برو...برو...

خودم رو روی تخت انداختم و دوباره به گذشته

پرواز كردم..اولی مکالمه ی خودم و علی اکبر رو هیجوقت فراموش نمیکنم ،اولی روز ...

******************

 اولین روز مدارس بود با ذوق و شوق تمام حاضر شدم و به طرف مدرسه راه افتادم.اونقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چطور خیابونها رو طی کنم،شوق دیدار مجدد و رسیدن به مدرسه تمام بدنم رو فرا گرفته بو .به سرعت از کوچه ها رد میشدم که یه صدای آشنا اسمم رو صدا کرد:رکسانا...

برگشتم...علی اکبر رو با چشمهای پف کرده ایستاده بود.ادامه داد

-هنوز منتظرتم...

از ملاقاتش خوشحال شدم.نمیدونم چرا ولی دوست داشتم هرروز ببینمش،یه لحظه از قیافه ی خواب آلودش خنده ام گرفت.نیشخندی زدم و به سمت مدرسه راه افتادم؛جلوی در مدرسه ذوقی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.با قدم های بلند طول سالن رو طی کردم اسم خودم رو از روی تابلوی اعلانات خوندم و به سمت کلاس رفتم.

جلوی در ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و در زدم و وارد کلاس شدم...همه ی کلاس به طرز شگفت انگیزی منفجر شد صدای دست و سوت تمام سالن رو فرا گرفت.تنها من نبودم که تعجب کرده بودم تمام دوستام طی این یکی دو سال در یک کلاس بودن و منتظر ورود من،معلم با اخم تصنعی گفت :بفرمایید..

چند بار روی میز زد و دوستام که دور من جمع شده بودن سر جاشون نشستن من به همراه شیما که دو سال بود باهم بودیم یک جا نشستم.دبیری که سر کلاس نشسته بود فقط روزنامه ورق میزد و به ما اجازه داد هرکاری بکنیم اما بدون سر و صدا...

تا زمانیکه زنگ تفریح خورد با نامه بازی قضیه ی صبح رو به حسانه گفتم.بالاخره زنگ تفریح خورد و همه دور من جمع شدن؛حسانه خودش رو کنارم جا داد و بوسه ای از گونه ام گرفت و گفت:بچه ها

با گفتن این جمله توجه تمام بچه ها به حرف حسانه جلب شد.حسانه ادامه داد:رکسانا خانم که هیچ اعتقادی به عشق نداشت عاشق شده...

وبا تمام کردن این جمله تام سر ها به طرف من برگشت،مهناز اونقدر تعجب کرده بود که چشماش از چشمهای منهم درشتتر شده بود.سرم رو پایین انداختم و گفتم:دروغ میگه...

مهتاب:کسی که صداش میلرزه دروغ میگه و رو به بچه ها گفت:نه بچه ها؟

و بچه ها یکصدا گفتن:درست میگه

با قیافه ی حق به جانب گفتم:اصلا هم اینطور نیست...

شیما:چرا حقیقت رو نمیگی تا از دست این جمعیت مغول راحت بشی؟

همه زدن زیر خنده...با انگشتام بازی میکردم و گفتم:آخه...

سارا:آخه نداره بگو و خودت رو خلاص کن.بعد از حرف سارا همه منتظر صحبت ها ی من شدن. 

چاره ای نداشتم و گفتم:باشه فقط قول بدید پا برهنه وسط حرفم نپرید که

حسانه دنبال حرفهای من رو گرفت و گفت:که یه جوری کتک میخورید که دست رکسانا کبود میشه...

دوباره همه زدن زیر خنده مقنعه ام رو درست کردم و کمی جا به جا شدم و تمام ماجرا رو بدون کم وکسر تعریف کردم همه از اینکه من عاشق شده بودم تعجب کرده بودن هر کس یه چیزی میگفت،مهتاب نیشگونی از گونه ام گرفت و گفت:



نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مرداد 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx