تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

مهتاب نیشگونی از گونه ام گرفت و گفت:دیدی گفتم اگه عاشق نباشی آدم نیستی؟

چهره های حیران رو یكی یكی از جلوم كنار زدم و  گفتم:بچه ها بشینید تا خودم رو به بچه ها معرفی كنم...

شیما و حسانه كنار من ایستاده بودن در گوش هم چیزی میگفتن و میخندیدن.وسطشون ایستادم صدام رو بلند كردم وگفتم:من...ركسانا فاطریسردسته ی هر گونه آشوب و داد و فریاد در مدرسه و كلاس...

صدام رو صاف كردم و ادامه دادم:آوازه ی معلمها و ناظمها در پرحرفی ...

شیما و حسانه رو که دوباره داشتن میخندیدن جدا کردم و :و حاضر جوابی و اما با هوشی فراوان...

مهتاب در تأکید حرف من گفت:فراوان..

خندیدم و گفتم:که باعث میشه زیاد به من انگ پررویی و شری نزنن و بچه ها لطفا تأیید...

بچه ها یکی کی مهر تأییدی به حرفهای من زدن و صفاتی از قبیل:مهربون،خودخواه و عاشق به من دادند.

تا زنگ آخر معلمها فقط از روش درسیشون گفتن و جدول حل کردن...

بالاخره زنگ آخر خوردو من بعد از خداحافظی از تمام بچه ها به همراه حسانه به سمت باجه ی تلفن راهی شدم تا به علی اکبر زنگ بزنم.شماره رو با ترس گرفتم.بعد از چند بوق آزاد علی اکبر جواب داد:

-بله بفرمایید

لحنم رو صمیمی کردم و گفتم:سلام

-سلام بفرمایید

-نشناختی؟

-نه شما؟

با لحن مسخره ای جواب دادم:پس عشق که میگن اینه که صدای معشوقه ات رو نشناسی؟!

-اِ رکسانا جون تویی...ببخشید نشناختم آخه صداتون پشت تلفن خیلی خانمه!!

خواستم متلکی بگم به خاطر همین گفتم:یعنی خودم خانم نیستم؟

لحنشو صمیمی تر کرد و گفت:شما تاج سر منیمیخواستم علی اکبر رو توی کار انجام شده قرار بدم به همین خاطر گفتم:جلوی در مغازه مجید میبینمت.

-باشه مواظب خودت باش فعلا خداحافظ

گوشی رو گذاشتم که یه دفعه چشمم به حسانه افتاد که داره بال بال میزنه و میگه:زود باش چی گفت؟چی گفتی؟

راه افتادم و گفتم:بماند

-اِ یعنی همین؟

-همین

-رکساناجون

-بعله

-بگو دیگه...

-چی رو؟

-علی اکبر چی گفت؟

-علی اکبر کیه...

با همین بحث ها به سمت خونه راه افتادیم و تا جلوی مغازه ی مجید داشتم دست مینداختمش.از جلوی در مغازه ی مجید که رد میشدم همینطور میخندید و نگام میکرد.نگاه کردن تو چشماش بازهم مشکل بود...اون لحظه ها مثل یه عمر گذشت.به جلوی در خونه که رسیدم حس عجیبی داشتم ؛گونه ها م داغ شده بود  و قلبم تند تر میزد،حس غریبی داشتم یا به قول حسانه"حس عاشقی"

چند روز بعد قرار بود عمه اینا بیان خونه ی ما ،تو اون چند روز چند بار دیگه علی اکبر رو دیدم و باهاش صحبت کردم.من عمه ام رو خیلی دوست داشتمهمینطور دختر عمه زهره رو همه ی دختر عمه هام ازدواج کرده بودن ولی زهره با وجود چهره ی زیبا و خواستگارزیاد حاضر نبود ازدواج کنه چون معتقد بود که ازدواج آزادی آدم رو میگیره و تصمیماتی که صد درصد به عهده ی خود آدمه باید با همسرت تقسیم کنی،اما من معتقد بودم ازدواج نه تنها آزادی آدم رو نمیگیره که هیچ به آدم فدا کاری رو یاد میده.برای اومدن عمه اینا لحظه شماری میکردم؛آخه روزهایی رو که با زهره بیرون میرفتیم خاطره انگیز ترین روز ها بود.

صبح طبق معمول خواب موندم و دیر به مدرسه رسیدم.تو راه مدرسه یادم اومد كه كتاب ریاضیم رو روی پله ها جا گذاشتم،با وجود چادر ولی خودم رو به سرعت به خونه رسوندم و کتاب رو از روی پله ها برداشتم و به راه افتادم.از کنار خیابون که رد میسدم داشتم فکر میکردم که ناظم جدید حتما بهم گیر میده که بوق ماشینی توجه منو به خودش جلب کرد،برگشتم و نگاه کردم چشمام از تعجب گرد شده بود اصلا باور نمیکردم،علی اکبر بود...

نزدیک اومد و گفت :سوارشو تا برسونمت!

-اول سلام،دوم تو اینجا چیکار میکنی؟

با حالت خنده گفت:تعجب کردی

از اینکه فکرم رو خوند عصبی شدم و گفتم:نه،فقط تو..اینجا..اینموقع صبح..

-سوارشو بریم تا برات توضیح بدم.

تا حالا از طرف یه پسر چنین پیشنهادی بهم نشده بود...از ترس اینکه کسی من رو با علی اکبر نبینه گفتم:نه پیاده راحت ترم

با حالت بی اعتنایی گفت:هر جور راحتی...ظهر زنگ میزنی دیگه؟

با عشوه گری گفتم:شاید زنگ زدم

طبق معمول قبل از خداحافظی گفت"مواظب خودت باش"

ظهر موقع برگشتن به خونه کارت گرفتم تا از خونه با علی اکبر تماس بگیرم.

به خونه که رسیدم مامانم در تب وتاب بود ومیوه ها و شیرینی ها رو میچید.به محض رسیدنم نگاه کلی ای به من انداخت و گفت:برو آماده شو یه دست لباس برات بیرون گذاشتم همونها رو بپوش.

کمی ایستادم و از تعجب دهنم وا مونده بود که دوباره گفت:چته؟چرا نمیری؟

قیافه ام شده بود مثل علامت تعجب پرسیدم:.......

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 مرداد 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx