تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

قیافه ام شده بود مثل علامت تعجب

-مگه كی میخواد بیاد؟!؟!

-همه ی خانواده ی عمه ات اینا،نمیخوام شلخته باشی.

دوباره شدم علامت سوالآخه اومدن عمه اینا امر طبیعی بود!همانطور که من از تعجب چشمام گرد شده بود و کلی علامت سوال دور سرم میچرخید مامانم دوباره دست به کمر گرفت و ابروهاش رو درهم کرد و گفت:برو دیگه

بااینکه کلی سوال تو ذهنم بود شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:باشه

داشتم به سمت اتاقم میرفتم که دوباره گفت:من دارم میرم بیرون تا وقتی میام حاضر باشی.

واقعا از اونهمه امرو نهی خسته شدم ولی با این همه دستم رو مثل سرباز ها کنار سرم بردم و گفتم:اطاعت سرهنگ

به ظاهر به اتاقم رفتم و منتظر شدم تا مامانم بره،به محض خروج مادرم تلفن رو برداشتم وتند تند شماره گرفتم و منتظر شنیدن صداش؛اونهم گرم و دوست داشتنی گفت:بله بفرمایید

-سلامخوبی؟

نگران و مضطرب گفت:چرا دیر زنگ زدی؟

براش توضیح دادم که منتظر بیرون رفتن مامانم بودم وبهش گفتم که عمه ام شب قراره بیاد و احتمالا تا 2-3روز نمیتونم بهش زنگ بزنم ولی شاید بهش پیام دادم.علی اکبر از سنم پرسید ومنم بااشتیاق گفتم متولی 23 خرداد 71 هستم،جالب این بود که اونهم توی ماه خرداد منتها 16 خرداد و در سال 66به دنیا اومده بود.

اختلاف سنیمون رو حساب کردیم و اون گفت من همسر خوبی براش میشم.از حرفاش حس خوبی درونم به وجود اومد،حدود نیم ساعت حرف زدیم و از خودمون،خانواده هامون و اخلاقامون برای هم گفتیم.

وقتی تلفن رو قطع کردم انرژی گرفته بودم و با شوق بیشتری حاضر شدم.

ساعت از 5 گذشته بود که مهمونها اومدن.من شالی سرم کردم و  روی یه مبل

دونفره نشستم،عمه ام شروع کرد به صحبت و زهره اومد کنارم نشست و گفت:اتاقت رو بهم نشون میدی؟

میدونستم قراره بحثی توی جمع مطرح بشه که من نباید بدونم و به خاطر همین زهره دست به کار شده بود،به زهره گفتم:چرا همیشه تو رو میندازن وسط؟

-چی؟

-منظورم اینه چرا تو همیشه منو میبری دنبال نخود سیاه

ریز ریز خندید و شونه بالا انداخت،بازوم رو گرفت و باهم به اتاقم رفتیم،به اتاق که رفتیم شروع کرد به پرسیدن احوالات مدرسه دیگه واقعا مطمئن شدم  یه کاسه اون زیر هست ولی کنجکاوی نکردم چون میدونستم زهره نمیتونه تحمل کنه و خودش بهم میگه،به همین خاطر منتظر موندم؛البته نه زیاد چون طولی نکشید که زهره رفت سز اصل مطلب و پرسید:رکسانا

-بله

تو تا حالا عاشق شدی؟

اونقدر متعجب شدم که زهره هم متوجه شگفت من شد ،شونه بالا نداخت و گفت:نه اشتباه نکن منکه عاشق نشدم میخواستم ببینم تو عاشق شدی؟!

با چشمهای ریز و چهره ی مظلومش منتظر جوابم بود.تو دلم گفتم این دختر چقدر خوشگله چشمهای ریز و ابروهای هشتی،بینی ای که شبیه بینی عروسک بود مظلومیت رو در چهره اش نمایانتر میکرد،پوست فوق العاده سفیدی داشت و قد بلند و اندام متناسب.

یه دفعه به خودم اومدم دیدم زهره داره دست تکون میده و میگه:کجاییالو..رکسانا

-هان..چی؟

-کجایی یک ساعته زل زدی به من نمیخوای جواب بدی بگو نمیخوام دیگه

-نهداشتم

حرفم نیمه تمام موند صدای زنگ در اومد؛رامین بودمنتظر اومدنش شدم تا شاید از متلک گفتنهای اون یه چیزهایی دستگیرم بشه اما دریغ از یک متلک!

رامین با تمام مهمانها به گرمی احوالپرسی کرد و اجازه خواست تا بره و لباسش رو عوض کنه؛صدای پاش می اومد.در اتاق به صدا در اومد زهره روسری اش رو سرش کرد و گفت:بیا تو

رامین داخل اومد و احوالپرسی کرد،نگاهی کلی بهمن انداخت و نیشخندی زد و رفت،

دیگه واقعا کلافه شدم که زهره گفت:نگفتی عاشق شدی؟

با اکراه جواب دادم:نه

-اما مهدی(پسرعمه ام)عاشق شده

با بی علاقگی پرسیدم:عاشق کدوم دختر خوشبختی شده؟

-عاشق

-کی؟

-عاشق تو!

-هه هه خندیدم مسخره.

-نه جدی گفتم امشب هم اومدیم خواستگاری!

با شنیدن این جمله جیغ کشیدم البته نه از هیجان از تعجب!مامنم و عمه ام اومدن تو اتاق و جویای یاحوالم شدن تا ببیننن چرا جیغ کشیدم؛زهره هم گفت :پاش خورد به تخت

عمه:خوب مواظب باش عزیزم

مامانم:عمه ات راست میگه حواست کجاست؟

مامنم رفت و عمه ام به زهره گفت:زود بیاین دیگه!

زهره هم طوری که به عمه ام بفهمونه باید بره گفت:

چشم

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 مرداد 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx