تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد
سلام بچه ها،ممنون از اینهمه تعریف و تمجید اما من یه عذر خواهی به همتون بدهكارم كه كم كم تایپ میكنم آخه این داستان تایپ شده نیست و من هم این روزها كمتر وقت تایپ كردن رو پیدا میكنم اگه كم لطفی كردم واقعا عذر میخوام

                     
                                                                                                                                                                                                                              ستایش




 

زهره هم طوری که به عمه ام بفهمونه باید بره گفت:چشم

عمه و مامانم درو رو بستند و رفتن،زهره نفس عمیقی كشید،موهاش رو از روی صورتش کنار داد دست به کمر گرفت و گفت:این چه کاری بود که کردی؟

-متأسفم دست خودم نبود

ایستادم و ادامه دادم:من هیچ علاقه ای به مهدی ندارم تو باید اینو بهش بگی زهره،باشه؟

-اما

رامین وارد شد و حرف زهره ناقص موند،رامین اشره کرد که پیش مهمانها بریم و منهم ناچار و ناآگاه از چیزی که قراره پیش بیاد به پذیرایی رفتمدیگه نمیتونستم به مهدی به چشم یک فامیل یا پسر عمه نگاه کنم.مهدی همسن علی اکبر بود ولی در کل جذابتر بود:چشمهای درشت و قهوه ای ،ابروهای هشتی و پیوند خوشهیکل و قد بلند،با موهای پر پشت و لخت که شباهتش رو به پدرم بیشتر میکرد.من تو ذهنم داشتم چهره ی مهدی و علی اکبر رو باهم مقایسه میکردم که عمه ام شروع کرد به صحبت کردن:

(بهتره رکسانا رو از بحثی که در جمع مطرح شد مطلع کنیم

همیشه عادت داشت خشک و رسمی صحبت کنه،کمتر وقتی میدیدم که با جمع صمیمی باشه،عمه ام ادامه داد:

رکسانا جون ما امشب اومدیم اینجا تا با اجازه ی پدرومادرت والبته برادر بزرگت تو رو برای تک پسرم خواستگاری کنیم

وقتی عمه ام درباره ی این موضوع صحبت میکرد سنگینی نگاه همه رو حس میکردم صورتم سرخ و داغ شده بود،انگار همه عرق شرمی رو که روی صورتم نشسته بود میدیدن،دوست داشتم زمین دهن باز میکرد و منو از این مخمصه نجات میداد،همین لحظه مامانم تلنگری به من زد و زیر گوشم گفت:یه چیزی بگو دختر

سرم رو بالا اوردم ونگاهی کلی به جمع انداختم همه منتظر حرف من بودن و فقط مهدی بود که سر به زیر نشسته بود.دهنم قفل شده بود،نمیتونستم حرفی بزنم؛بالاخره مامانم سکوت حاکم بر جمع رو شکست و گفت:رکسانا هنوز سنی نداره فقط 17سالشه.

عمه ام خودش رو جلو کشید لیوان چایی رو  روی میز گذاشت و گفت:من سن رکسانا رو خیلی خوب میدونم،مهدی هم تازه درسش رو تموم کرده باید برای خودش کاری دست وپا کنه

بعد از چند لحظه سکوت من رو مخاطب خودش قرار داد و گفت:اگه موافقی با مهدی شخصا صحبت کن تا دیگه گله ای نباشه

با خودم گفتم دستور که میدی،حکم که صادر میکنی،میبری و میدوزی تازه تن طرف هم میکنی؛بعد میگی گله ای نباشه!واقعا که چقدر خودخواهی

تو همین فکرها شنا میکردم که مهدی از جاش بلند شد باخودم گفتم جرا هیچکس نظر منو نمیپرسهاز مامان تعجب کردم که چند وقت پیش اونطور جواب مادر علی اکبر رو داده بود و حالا اینقدر رام شده بود،تنها کسی که از حس من خبر داشت زهره بود اونهم که انگار روزه ی سکوت گرفته بود؛لام تا کام حرف نمیزد.با صدای رامین به خودم اومدم:بلند شو آبجی،والا دیگه کسی نمیاد خواستگاریت!

کمی عصبی شدم و در حالی که بلند میشدم در گوش رامین گفتم:خوش بحالت

به سمت اتاقم رفتم ودر رو باز کردم،پشت سر من مهدی وارد شد و در رو نیمه باز گذاشت.با فاصله ی کمی کنار من روی تخت نشست،فاصله ام رو بیشتر کردم و به دیواری که هیچ نقشی روش نبود چشم دوختم،دستهام رو زیر شالم پنهان کردم نا لرزش اونها رو نبینه.

مهدی سرش همچنان پایین بود و دستهاش رو به هم میمالید شروع کرد:

من سال دوم دانشگاهم،میدونی که ؛پزشکی میخونم،دوسال دیگه درسم تموم میشه با سرمایه ای که دارم میتونم خونه ای بخرم ومطبی به پا کنم .منو خوب میشناسی اهل زندگیم و  به خانواده اهمیت زیادی میدم خصوصا خانم خونه.راستش

دستهاش رو مشت کرد وادامه داد:یک سالهیک ساله که بهت فکر میکنم،یعنییعنی؛یک ساله که عاشقت شدم و یه لحظه هم از یادم نرفتی و

نذاشتم حرفش رو تموم کنه قاطعانه گفتم:من قصد ازدواج ندارم ونمیتونم شمارو به عنوان همسرم قبول کنم

ایستاد و گفت:فقط میحوام منتظرم بمونی،همین

به سمت در رفت و این حرکتش باعث شد نتونم حرفهام رو بزنم.باهم به پذیرایی رفتیم مهدی کنار عمه ام نشست و چیزی بهش گفت،عمه ام هم برای اینکه بی احترامی نباشه به جمع اعلام کرد:

مثل اینکه رکسانا جون نمیتونه درست تصمیم گیری کنه ولی ما بزرگترها چیزی رو خشت خام میبینیم که جوونا تو آینه هم نمیبینن،از نظر من این دو جوون خیلی بهم میان ومن موافق ازدواجشون هستم و رکسانا رو عروس خودم میدونم




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx