تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

پدرم گفت:اما اونا میخوان با هم زندگی كنن...ما نمیتونیم برای زندگیشون تصمیم بگیریم...

تو دلم گفتم مگه همین بابا بتونه درد دل منو بفهمه و به این عمه بفهمونه...

عمه ام به خودش تكونی داد و گفت:(بهتره دیگه در موردش حرف نزنیم)

تا آخر مهمانی كسی دیگه از خواستگاری و ازدواج حرفی نزد جز رامین كه یكسر متلك میگفت.

صبح موقع رفتن به مدرسه علی اكبر رو ندیدم،نمیدونستم باید موضوع خواستگاری رو بهش میگفتم یا نه؟ولی میدونستم اگه بگم خیلی ناراحت میشه.

سر کلاس تمام ماجراهای شب قبل رو برای حسانه و ریحانه که مشاورهای خوبی بودن تعریف کردم ولی اونها هم نتونستن در تصمیم گیری به من کمک کنن،خیلی کلافه شده بودم چون بین عقل و احساسم گیر کرده بودم.

تا شب اتفاق خاصی نیافتاد تا بالاخره تصمیم گرفتم موضوع رو به علی اکبر بگم.پدر و مادرم شب به همراه رامین و خانواده ی عمه ام به بازار رفتن و مامانم چون حال منو میدونست اصراری به اومدن من نکرد و منهم منتظر چنین موقعیتی بودم تا با علی اکبر صحبت کنم.وقتی از رفتنشون مطمئن شدم با علی اکبر تماس گرفتم؛بعد از سلا م و احوالپرسی منو علی اکبر باه مگفتیم:میخوام یه چیزی بهت بگم!

علی اکبر:اول تو

-نه تو بگو موضوع من طولانیه!!!

-باشه.راستش شاید از شنیدنش خیلی ناراحت بشی؟

-اشکالی نداره تو بگو سعی میکنم زیاد ناراحت نشم.

-29این ماه...میخوام...یعنی دارم میرم...دارم میرم سربازی...اوه

-چی 29؟یعنی دو هفته دیگه؟نه؟داری اذیت میکنی؟

-نه باور کن آخه چیکار کنم دفتر چه خدمتم اومده و...

-اوهوم...فهمیدم.

-ناراحت نباش...باشه؟

-سعی میکنم ام خبری که من میخوام بهت بدم ممکنه بیشتر ناراحتت کنه!

-آماده ام بگو

تمام موضوع خواستگاری رو بدون کم و کسر براش تعریف کردم،عکس العملش برخلاف چیزی بود که فکر میکردم خیلی عادی گفت:دوستش داری!

-این چه حرفیه که میزنی معلومه که...

اجازه نداد حرفم تموم بشه و گفت:با عقلت تصمیم بگیر رکسانا...

عصبانی شدم وگفتم:با عقلم تصمیم خودمو گرفتم بهش هیچ علاقه ای ندارم .

-اوه خیالم راحت شد یعنی تو منتظر من میمونی؟

-آره...تا هر وقت که تو بخوای.

بعد از کلی صحبت ودرد دل جمله ی مواظب خودت باش رو گفت وخداحافظی کرد.

                                              *****

در اتاقم به صدا در اومد :رکسانا یکی اومده تو رو ببینه

-من نمیخوام کسی رو ببینم...

صدای آشنایی گفت:رکسانا جان منم حسانه درو باز کن.

نزدیک دو هفته بود که از حسانه خبری نداشتم؛اون خودش به دیدن من اومده بود کاری که بدون اینکه بهش بگم همیشه انجام میداد و حقی که همیشه به موقع می اومد.

به محض ورودش بغلش کردم و زدم زیر گریه،بعد از کلی گریه گفت:ای بابا !من اومدم خستگی ام رو بگیرم اونوقت تو نمیذاری بشینم؟

-معذرت میخوام دلم خیلی برات تنگ شده بود.

حسانه همیشه به من کمک میکرد از چشماش معلوم بود که خیلی نگرانه باهمون حالت گفت:رکسانا تو داری با خودت چیکار میکنی؟مامانت میگه دو روزه چیزی نخوردی،آره؟تو داری با خودت چیکار میکنی؟چی شده؟

تمام ماجرا رو برای حسانه تعریف کردم:حسانه تو دوراهی قرار گرفتم،نمیدونم چطور باید این یکسال دوستی با علی اکبر  رو تموم کنم.دو روزه دیگه میاد، خواستم بیام پیشت اما نشد حسانه از نظر تو عشق مهمتره یا اعتقاد؟تو این یکسال کلی گناه کردم

از خدا خیلی دور شدم میخوام دیگه با هیچکس دوست نباشم میخوام فقط با خدا باشم فقط فقط خدا

و به دنبالش اشکم جاری شد حسانه بغلم کرد و گفت:اعتقادت مهمتره عزیزم اگه عشق تو و علی اکبر پاک باشه مطمئن باش یه روز بهم میرسین

-حسانه میای خاطراتی رو که با علی اکبر داشتم رو باهم مرور کنیم

-باشه عزیزم

منهم شروع کردم به تعریف کردن

یادته یه روز قبل از...

                                            ********

از آن شب تمام فکرم شده بود علی اکبر یه لحظه هم فراموشش نمیکردم هر وقت باهم صحبت میکردیم  فقط از زندگی آیندمون میگفتیم .

روز قبل از رفتنش باهام تماس گرفت و خداحافظی کرد و شماره برادرش رو داد تا من  بعداز رفتنش شماره ی پادگان رو ازش بگیرم

صبح روز بعد که مدرسه میرفتم اثری از علی اکبر نبود.اون روز خیلی ناراحت بودم و به این فکر میکردم که تا سه ماه دیگه علی اکبر رو نمیدیم؛چشمهای مشکی و قد بلند و موهای وزش رو به خاطرم می آوردم وهمیسشه جلوی چشمم ترسیم میکردم.

مدام به خودم میگفتم این سه ماه مثل برق و باد میگذره،بعضی لحظه ها به خدا میگفتم:میشه من چشمام رو ببندم وقتی باز کردم علی اکبر اومده باشه؟اما محال بود .

بعد از مدرسه من و تو راه افتادیم به سمت تلفن عمومی.شماره ی علی اکبر رو با نا امیدی گرفتم و در کمال حیرت دیدم خودش جواب داد

آنقدر خوشحال شدم که تو تعجب کرده بودی

صداش خیلی خوشحال بود باهمون صدا گفت:سلام عزیزم

آنقدر ذوق زده بودم که سلام نکرده گفتم:مگه تو نرفته بودی؟

-نه فردا ساعت 9 صبح برای سه ماه آموزشی میرم بیرجند

با شنیدن این جمله اشک تو چشمام جمع شد و گفتم:الهی بمیرم!

علی اکبر با یه لحن طنز و خنده دار گفت:دشمنت بمیره اگه تو بمیری کی زن من میشه؟راستی میای ببینمت؟

معلومه که میام وبه سمت مغازه راه افتادم



نوشته شده در تاریخ شنبه 23 مرداد 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx