تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

معلومه که میام وبه سمت مغازه راه افتادم.

جلوی مغازه دیدمش،نگاهش رو ازمن بر نمیداشت؛زیر سنگینی نگاهش داشتم له میشدم به همین خاطر سرم رو پایین انداختم؛به همین خاطر به من میگفت"دختر خجالتی"

فردای اون روز که تولد تو بود،اون رفت.خیلی ناراحت بودم.تو هم این رو میدونستی ولی به من چیزی نمیگفتی تو همیشه منو درک میکنی حسانه،باورم نمیشد ولی تو اون چند هفته علاقه ی شدیدی به علی اکبر پیدا کرده بودم.

فصل دوم

                                                        ((جدایی))

حدود دو هفته از رفتن علی اكبر میگذشت و  من روز به روز دل تنگ تر میشدم.روز جمعه ساعت حدود 30/12بود كه تلفن خونه زنگ خورد.كسی برای جواب دادن به تلفن اقدامی نكرد و تصمیم گرفتم خودم جواب بدم:

-بله؟

-...

-بفرمایید،الو..

-خجالتی خودتی؟

خیلی تعجب کردم علی اکبر بود،فورا به سمت اتاقم رفتم و طوری احوالپرسی کردم که انگار یکی از دوستامه،وقتی به اتاق رسیدم گفتم:

-علی اکبر خودتی؟

-آره خوبی؟

-ممنون چطوری زنگ زدی ؟

-الان وقت توضیح دادن ندارم یه مرخصی دو ساعته گرفتم و الان هم باید برم.

-باشه فقط چطوری بهت زنگ بزنم؟

-شمارمو از محمد بگیر خداحافظ

-خداحافظ...

اون روز رو حسابی رفتم تو فکر و منتظر موقعیتی بودم تا به علی اکبر زنگ بزنم.موقعیتی که دنبالش میگشتم فردای همون روز ایجاد شد.شماره ی محمد رو گرفتم وقتی تلفن رو برداشت خیلی رسمی گفتم:

-سلام محمد آقا؟

-با صدای متعجبی گفت:بله.شما؟؟؟

-من شیما هستم دوست علی اکبر شماره ی پادگان رو میخواستم(علی اکبر گفته بود برای اینکه کسی اسمم رو نفهمه خودمو شیما معرفی کنم)

-سلام شیما خانوم تویی!خیلی وقته منتظر تماست بودم.ببخش که نشناختمت.

--خواهش میکنم اگه میشه زودتر شماره رو بدید؛زیاد وقت ندارم.

-باشه؛یادداشت کن:..........0562

-ممنون داحافظ

-مواظب خودت باش خداحافظ

از جمله ی آخرش فهمیدم که یه خصوصیت مشترک بین علی اکبر و محمد اینه که هردوشون نگران مخاطبشون هستن.

شماره رو گرفتم خیلی وقت بود که با علی اکبر صحبت نکرده بودم نمیدنستم چی باید بگم.

تو همین احوال بودم که یه صدای خشن تلفن رو برداشت

-گردان امام علی گروهان ایثار بفرمایید.

از ترس صدام میلرزید با همون صدا گفتم :با آقای خوشرو کار داشتم.

-چند لحظه گوشی

قلبم به تندی میزد ،سردرگم بودم و میترسیدم حرفی بزنم که ناراحت بشه.بعد از چند لحظه صدای گرفته ای گفت:

-الو

-علی اکبر خودتی؟

-سلام حالت خوبه خودمم.چه عجب زنگ زدی!!

فهمیدم که از من دلگیر شده صدام رو کمی مهربونتر کردم و گفتم:خوبم تروخدا ببخش دست خودم نبود نمیتونستم زنگ بزنم.چرا صدات گرفته عزیزم؟

فهمید که شرمنده شدم گفت:شوخی کردم باب میدنشتم تو بی معرفت نیستی.خواب بودم برا همین صدام گرفته.

-ای وای ببخشید شرمنده بیدارت کردم

-چقدر معذرت خواهی میکنی گلم،اشکال نداره شما عزیز منی اگه به خاطر تو باشه اصلا نمیخوابم.

مهربونیش رو بهم نشون داد منهم گفتم:دلم برات تنگ شده.

با یه لحن مظلومانه گفت:بعد از نمازت دعا کن زودتر بیام.

-بعد از نماز.....

-مگه چی گفتم؟هر وقت نماز خوندی دعا کن.نکنه...نکنه نماز نمیخونی!!آره؟

-راستش ...آره ...ولی...ولی....

خیلی مهربونتر از قبل گفت:ازت نمیخوام برام توضیح بدی ولی اگه تا الان نماز نمیخوندی بدون خیلی چیزهارو از دست دادی .نمیخوام به خاطر من بخونی به خاطر کسی بخون که تورو خلق کرده،کسی که دوستت داره....

خیللی چیزها گفت خیلی چیز هایی که اونقدر به دلم نشست اونقدر که حس کردم چقدر از خدا دور بودم و نمیدنستم و آخرین جمله اش هم این بود:(ببین عزیزم من الان دارم میرم نماز بخونم،اگه قانع شدی و حرفهام به ذلت نشست تو هم برو وضو بگیر و نمازت رو بخون ودعا کردن رو تمرین کن.باشه؟

-باشه

بعد از اینکه به من توصیه کرد مواظب خودم باشم خداحافظی کردیم و من وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و دعا کردم که هیچوقت از هم جدا نشیم

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.

نتونستم بقیه شو بنویشم
الكی اومدی


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx