تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

*******

مامانم با سینی چای وارد اتاق شد.از آمدن حسانه خیلی خوشحال شده بود چون لبخند من تنها زمانی دیدخ میشد كه با حسانه باشم.مامانم سینی چای رو روی میز گذاشت و گفت:خوب شد اومدی حسانه جون،ركسانا دوروزه فقط میره مدرسه و برمیگرده ،غذا كه نمیخوره هیچ با منهم اصلا حرف نمیزنه.هروقتم میپرسم چی شده میگه نمره ی شیمی ام رو کم گرفتم؛آخه نمره ی شیمی اینقدر عزا گرفتن داره؟تو یه چیزی بهش بگو!

-باشه خاله.شما غصه نخورین خودم درستش میکنم

-شما کاری جز شکایت کردن از من ندارین مامان؟

مامانم که میدونست وقته رفتنش رسیده گفت:میدنم الان میرم و رو به حسانه گفت:بقیه شو میسپرم به تو ریش و قیچی دست خودت حسانه جون.

-باشه خاله.بابت چای ممنون.

حسانه دستهام رو گرفت و گفت:(شروع کن)

دستهای گرمش رو فشار دادم و گفتم:روز بعد که......

                                                     *******

صبح روز بعد که داشتیم میرفتیم مدرسه،پسری رو تو راه دیدیم.قیافه اش خیلی آشنا بود.تو وقتی اونو دیدی خودتو جمعو جور کردی و گفتی:مجتبی است

خیلی تعجب کرده بودم،آروم پرسیدم:اون دیگه کیه؟

-اِ پسر همسایمون دیگه..همون که گفتم دوستش دارم حالا سیس داره نزدیک میشه...

-آهان یادم اومد...

نزدیک دو سال بود که تو بهش تعلق خاطر داشتی ،اونم همینطور همیشه با رفتارش علاقه اش رو به تو نشون میداد.

وقتی که به مدرسه رسیدیم تو و ریحانه و سارا مشغول تحلیل حرکات مجتبی شدین که آقای نورایی رسید.

شیما از در به سرعت اومد و گفت:آقای نورایی...آقای نورایی اومد.

همه با عجله سر جاهامون نشستیم.تو فورا تخته رو پاک کردی .همه اخلاق آقای نورایی رو میدونستیم با اینکه چهره ی مظلومی داشت ولی جدی و مقرراتی بود.قدِ بلند و هیکل درشتش اصلا با صورتش سازگار نبود،اما ما خیل ازش حساب میبردیم.وقتی وارد شد همه چیز مرتب بود .در کلاس رو بست و روی صندلیش لم داد.کلاس رو نگاه کرد و چشماش از رضایت برق زد.دفترش روباز کرد و شروع کرد به  خوندن اسمها.

-خانم ها...

آنقدر تو فکر بودم که صدای هیچکس رو نمیشنیدم به علی اکبر فکر میکرد و به اینکه کی قرار برگرده.

آقای نورایی هنوز حضور و غیاب میکرد.

-مهناز گنجی

-حاضر

-رکسانا فاطری

-....

-خانم رکسانا فاطری

 

شیما با آرنج به پهلوم زد و گفت:کجایی رکسانا بگو حاضر...

به خودم اومدم و از جام بلند شدم و گفتم:حاضر

میدونستم عصبانی شده ،اول سر تا پای منو نگاه کلی انداخت و اشاره کرد تا به پای تخته برم.خودم رو سریع پای تخته رسوندم  تا بهانه ی دیگه ای دستش نداده باشم.

خداررو شکر همه چیز به خیر و خوبی گذشت و فقط به خاطر حواسپرتی سرکلاس دو نمره از امتحان مستمرم کم شد.

ظهر موقع برگشتن دوباره مجتبی رو دیدیم.تو فكر میكردی كه مجتبی به زودی میاد خواستگاریت و اشتباه هم نمیكردی.حدود ده روز به اومدن علی اكبر مونده بود،صبح با هم به مدرسه میرفتیم.این دست و اون دست میکردی که یه چیزی رو بهم بگی منهم که میدونستم تا ازت نپرسم و فضولی نکنم چیزی نمیگی با کنجکاوی پرسیدم:حسانه چی شده؟

گفتی:دیروز مامان مجتبی خونمون بود و و قتی از مامانم پرسیدم چرا؟گفت اومده خواستگاری و مامان منهم گفته واسه من هنوز زوده.رکسانا یعنی میشه منو مجتبی باهم ازدواج کنیم؟

منهم از روی شوخی گفتم:معلومه که میشه،ولی اول منو علی اکبر ازدواج میکنیم بعد تو و مجتبی!!!!!!!

هردو خندیدیم.خنده ها ی منو وتو همیشه موندگاره.

روز بعد زهرا که مثل خودم بود و هیچوقت عادت نداشت یه گوشه بشینه ساکت سر کلاس نشسته بود و سخت مشغول فکر!

رفتم کنارش نشستم و علتش رو پرسیدم.زهرا خبری رو داد که من خیلی خوشحال که نه ولی تقریبا خوشحال شدم.زهرا گفت تو این هفته پسر خاله اش به خواستگاریش اومده و زهرا هم جواب مثبت داده...

(میبخشید وسط داستان خوندن مزاحم میشم ولی میدونم الان با خودتون میگید عجب ها!!این ستایش چقدر به ازدواج علاقه داره!این داستان همش شد ازدواج و عشق و ....

ولی من مژده بدم که لحظه های هیجان انگیز هم داره فقط باید صبر کنید و حالا ادامه ی داستان)

زهرا گفت که چه شبی عقد میکنن و درست مصادف شد با همون شبی که علی اکبر قرار بود بیاد میگفت که قضیه ی منو علی اکبر رو به همسرش یعنی حسن آقا گفته و اونهم گفته برای مراسممون هردوشون رو دعوت کن.

روزها عین باد گذشت و شب عقد زهرا رسید ولی از علی اکبر خبری نبودتماسهام رو جواب نمیداد و پیام هایی هم بهش میفرستادم به دستش نمیرسید.تا خود صبح نخوابیدم و حتی به مراسم زهرا هم نرفتم آخه خیلی نگران بودم .

ساعت نزدیک 4 صبح بود که بالاخره پیامم به دست علی اکبر رسید من امیدوار شدم که اگه ببینه حتما جواب میده و خوابیدم.

ساعت 30/6 صبح بیدار شدن علاوه بر چشمام خودم هم باد کرده بودم تا رسیدن به مدرسه هنوز خواب بودم.زهرا از دستم ناراحت شده بو که چرا نرفتم ولی وقتی براش توضیح دادم چقدر نگران بودم بهم حق داد و منو بخشید.ظهر خودم رو آماده کرده بودم که علی اکبر رو ببینم،اما نیومده بود و من بیشتر از قبل نگران شدم.وقتی به خونه رسیدم چند بار به علی اکبر زنگ  زدم اما جواب نداد.اونقدر خوابم میومد که مغزم از کار افتاده بود.با خودم گفتم بذار بخوابم چند ساعت دیگه بهش زنگ میزنم.

با لرزش گوشیم از خواب بیدار شدم،علی اکبر بود اونقدر خوشحال بودم که فورا جواب دادم

-الو سلام

خیلی رسمی گفت:سلام شما با من تماس گرفته بودید؟

-فکر کردم میخواد منو اذیت کنه به همین خاطر گفتم:اصلا حوصله ندارم علی اکبر شوخی نکن!

-به جا نیاوردم؟!

از دستش عصبانی شدم و گفتم:منو نشناختی تروخدا اذیت نکن حوصله ندارم.

-رکسانا تویی چقدر صدات عوض شده!

طوری که ناراحتی ام رو بهش نشون بدم گفتم:نخیر سایه ی شما سنگین شده.

خیلی حق به جانب گفت:حق بده دو هفته است که باهم صحبت نکردیم.

-اصلا بهت حق نمیدم اصلا صدام رو نشناختی شماره رو چطور حتما حافظه ات هم پاک شده؟!

-شمارتو هم فراموش کردم .

-نمیتونستی پیامم رو هم جواب بدی؟

-آنتن نداشتم...جایی بودم.

حسی که همیشه کنجکاوی منو آشکار میکرد گفت بپرس:کجا؟

منهم در مقابل اون ناتوان موندم و گفتم:کجا بودی؟

از لرزش صداش فهمیدم که عصبانی شده،گفت:سین جین میکنی رکسانا؟بس کن تروخدا جای احوالپرسیته؟

از رفتارش ناراحت شدم و گفتم:اگه تو جای من بودی ناراحت....

اجازه نداد حرفم رو تمو کنم گفت:بس کن تروخدا...معلومه که نه.

-اما...

-نمیخوام رابطمون خراب بشه،تمومش کن...

خیل ناراحت شدم و گفتم:کاری نداری؟

میخواست دلجویی کنه اما بلد نبود؛گفت:ناراحت شدی؟

نه اینقدر خوشحال شدم بعد از دو هفته صدای فریادت رو شنیدم...اگه بیشتر بشنوم بد عادت میشم از اینهمه لطف خداحافظ

و به دنبالش گوشی رو قطع کردم.نمیخواستم همدیگر رو سرزنش كنیم،این اولین دعوای ما بود.تا شب حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم.شب علی اکبر باهام تماس گرفت.دوباره دو طرف ذهنم باهم درگیر شد که جواب بدم یا نه؟و بالاخره طرف موافق ذهنم پیروز شد البته فقط برای انتقام!

به اتقم رفتم و در رو بستم و روی تخت دراز کشیدم.تلفن رو جواب دادم.

با همون حالت دلجویانه گفت:سلام خانمم.خوبی؟

-ببخشید به جا نیاوردم-وقتی این حرف رو زدم کمی حالم بهتر شد-

با یه حالت عصبانیت و ناراحتی گفت:رکسانا تروخدا اذیت نکن،به خاطر ظهر هم معذرت میخوام.

از اینکه عذر خواهی کرد خیلی خوشحال شدم وبرای اینکه دلش رو به دست بیارم گفتم:حالا که معذرت خواهی میکنی....میبخشمت.

-حالا عزیزم اینموقع شب چی کار میکردی؟مزاحم نشدم که؟

این لحن علی اکبر رو خیلی دوست داشتم.همیشه وقتی اینطور حرف میزد سعی میکردم منهم محبتم رو نشون بدم؛اما همیشه لحن من بهتر بود،غرورم و کنار گذاشتم و گفتم:دلم برات تنگ شده گلم!!

-منهم دلم خیلی برات تنگ شده خانم،اگه موافقی فردا همو ببینیم؟

-باشه.الان هم باید برم فردا همونجای همیشگی!

-"مواظب خودت باش"خداحافظ.

                                     روز بعد

-حسانه تروخدا این کار رو نکن بخدا وابستگی سخته...دوستی با مجتبی اصلا کار درستی نیست بخدا...

تو درست همون چیزی رو گفتی که اصلا انتظار شنیدنش رو نداشتم

-اگه وابستگی بده و سخته...چرا تو دلبستی؟

درمونده شدم نمیدونستم باید در جوابت چی بگم.تو به حرف من گوش نکردی و با مجتبی دوست شدی....

هرروز حرفای مجتبی رو برام تعریف میکردی یادته اولی بار چطور بهت گفت دوستت دارم؟

گفته بود:راستش حسانه....از چند سال پیش یه چیزی پیشت جا گذاشتم....یعنی دلم....دلم گیرته...دوستت دارم.

من اونموقع واقعا به مجتبی حق میدادم عاشقت بشه.آخه تو خیلی خوشگلی.چشمهای آبی و آهوییت آدم رو به طرفت میکشه...پیشانی نسبتا بلند و بینی کشیده ات با دندونهای سفید و یکدستت هماهنگی خاصی داشت. موهای مشکی و لختت صورتت و گونه هات رو برجسته تر نشون میداد.اونموقع هم قد بودیم اما تو از من لاغرتر بودی.آغاز دوستی تو ومجتبی سه ماه بعد از دوستی من و علی اکبر بود.

علی اکبر بعد از یه هفته به زاهدان منتقل شد.اواسط بهمن ماه بود وقتی از مدرسه به خونه رسیدم کسی خونه نبود و این حاکی از این بود تا سه ساعت دیگه خبری از خانواده نمیشه.با خیال راحت تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم.

-بفرمایید..

-با آقای علی اکبر خوشرو کار داشتم.

-5دقیقه دیگه تماس بگیرید.

انتظار سختی بود.دوهفته بود صداش رو نشنیده بودم.دوباره تماس گرفتم.اما ایندفعه صدای دیگه ای تلفن رو جواب داد صدای گرفته ای بود.گفتم:با آقای خوشرو کار داشتم.

با همون صدای گرفته و لحن خشک گفت:سلام.خودمم رکسانا.حالت خوبه؟

-خوبم چرا صدات گرفته عزیزم؟تو خوبی؟

-زیاد مهم نیست خودت رو ناراحت نکن.

-اَ..............باز تو یه چیزی شنیدی میخوای سین جین کنی؟

فهمیدم سماجت بیشتر دعوا راه میندازه به همین خاطر گفتم:اشکال نداره...نگو...خوب چه خبر خوبی؟

تا این حرف رو زدم صداش به لرزه افتاد و فهمیدم داره گریه میکنه:اینجا اصلا خوب نیست رکسانا ...دارم میمیرم...افسردگی گرفتم...بخدا داغون شدم...هر سه ماه فقط یه هفته مرخصی میدن...حدود نیم ساعت فقط دلداریش میدادم،بین حرفامون چند بار سرفه کرد دوباره پرسیدم:تروخدا اگه چیزی شده بگو.دارم نگران میشم...

-رکسانااااااااااا..اینقدر من و سوال پیچ نکن

خواستم براش توضیح بدم که نگرانشم:آخه....آخه....

حرفم رو قطع کرد و گفت:حرف دیگه ای نداری؟

-علی اکبر....

با لحن عصبانی گفت:گفتم کاری نداری؟

-...........

-خداحافظ

- ازم خسته شدی؟

-از سوالهای بچه گانت خسته شدم.....

و به دنبالش صدای بوق اشغال تو گوشم پیچید.

                                                   *********

حسانه:ببخشید رکسانا جون مامانم گفته سر دو ساعت برگرد.

-خواهش میکنم گلم..بخدا خیلی دلم گرفته بود...خیلی خوب کردی اومدی...

-پیش منهم بیا تا بیشتر باهم صحبت کنیم..

-باشه عزیزم خداحافظ

-خداحافظ

حسانه رو تا دم در همراهی کردم و به اتاقم برگشتم تا برنامه ی فردام رو حاضر کنم.از وقتی از حسانه و زهرا و بقیه ی بچه ها جدا شدم خیلی بی علاقه نسبت به درس شدم.مامانم تصور میکرد اگه منو از دوستام جدا کنه بیشتر درس میخونم اما اشتباه میکرد.یادمه پارسال همین موقع بود که....



نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مرداد 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx