تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

.مامانم تصور میکرد اگه منو از دوستام جدا کنه بیشتر درس میخونم اما اشتباه میکرد.یادمه پارسال همین موقع بود که....

                                 ******************

موقع امتحانات بود.سه هفته از دعوای من و علی اکبر میگذشت.اونقدر سرگرم درس خوندن بودم که وقت نیمکردم گوشیمو روشن کنم.روز سه شنبه بعد از امتحان به خونه اومدم و طبق معمول تنها بودم.دو روز دیگه امتحان ریاضی داشتم و استراحت برام لازم بود.به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم.حدود نیم ساعت خوابیده بودم که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.با بیح.صلگی به سمت تلفن رفتم و با صدایی که به طرف مقابل بفهمونه خواب بودم گفتم:بله...بفرمایید..

-سلام رکسانا خانم خوبی؟

صدایی که از پشت تلفن میشنیدم صدای یه پسر 20-25ساله بود و مطمئن بودم صدای علی اکبر نیست.گفتم:شما؟؟!!

-شما لطف دارید که منو نشناختید.

داشتم فکر میکردم کی میتونه باشه که دوباره گفت:مهدی هستم.

کلی شرمنده شدم.گفتم:تروخدا ببخشید که نشناختم.خوبید؟عمه خوبن؟

-خواهش میکنم،شما حق دارین .همه خوبن سلام میرسونن.خودت چطوری؟

میخواستم خودم رو از صحبت کردن باهاش خلاص کنم به همین خاطر گفتم:عدر میخوام؛اگه کاری دارید سریعتر بگید،من عجله دارم.

از حرفم ناراحت شد ولی پنهان کرد و گفت:اگه کاری داری برو؛بعدا مزاحم میشم.

-نه حرفت رو بزن...

کلی از این طرف و اون طرف حرف زد و دست آخر گفت:هنوز به من فکر میکنی؟

نمیدونستم باید چی بگم باید خیلی محترمانه باهاش حرف میزدم و بهش میفهموندم

-هنوز نتونستم خودم رو قانع کنم که با شما ازدواج کنم و شما رو

 

تو خطاب کنم،اگه الان هم میبینید این کار رو میکنم فقط برای احترام به شماست.

-باشه هرجور راحتی.برو به کارت برس خداحافظ.

-....

بدون اینکه خداحافظی کنم گوشی رو گذاشتم.سعی کردم حرفاش رو فراموش کنم.به اتاقم رفتم و برای اینکه سرگرم بشم گوشیم رو روشن کردم.چند تا پیام برام اومد.تمامشون هم از یک شماره بود.باخودم گفتم:عجب آدم سمجی بوده.

یکی از پیامهارو خوندم نوشته بود:

سلام عزیزم؟کجایی؟چراگوشیت خاموشه؟چرا جواب نمیدی؟بابا منکه گفتم معذرت میخوام...اشتباه کردم.ركسانا این آخرین پیامیه که برات میفرستم.جوابو به همین شماره بزن.جون من،به عشقمون قسمت میدم ...جواب بده.

                                                                                      "علی اکبر"

احساس دلتنگیم دو برابر شد.هر لحظه سعی میکردم چهره ی علی اکبر رو برای خودم ترسیم کنم.تصمیم گرفتم جوابش رو بدم.اشکهام ناخودآگاه جاری شد.بعد از کلی گریه به خودم گفتم:آخه با این روحیه چطور میخوای امتحان ریاضی بدی...

باهاش تماس گرفتم اما خاموش بود.هرطور بود درسم رو خوندم و امتحانم رو دادم هرروز منتظر بودم اما خبری نبود...واین بیشتر منو آزار میداد.ده روز بعد بالاخره انتظار تموم شد و جوابم اومد:

سلام خانمم.ممنون که  بخشیدی.اینجا خیلی سخت میگذره،دست خودم نیست اگه بدرفتاری میکنم.خبر خوش دارم برات...هفته ی دیگه میام مرخصی و تا 15عید هستم.امیدوارم مسافرت نرین.بهم زنگ بزن...دلم برای شنیدن صدات لک زده...

                                                                                  دوستت دارم

پنج شنبه بود.دو روز دیگه عید بود ومن هنوز نتونسته بودم به علی اکبر زنگ بزنم.همانشب پدر ومادرم و رامین برای دیدن یکی از دوستهای قدیمیه خانوادگی بیرون رفتن.بالاخره تونستم با علی اکبر تماس بگیرم.شماره رو گرفتم.اولین بوق که خورد تلفن جواب داده شد.صدای گرفته ی علی اکبر از پشت تلفن به گوشم رسید.صدای نفسهاش رو میشنیدم.

-الو...علی اکبر....کجایی؟حالت خوبه؟الو؟؟؟

-الان اصلا نمیتونم صحبت کنم.بعدا زنگ بزن.

یه دفعه صدای پیج بیمارستان به گوشم رسید.

-تو بیمارستانی؟آره بیمارستانی؟

-آره،تو آسایشگاه دعوا شده بود.خداحافظ عشقم...

-خداحافظ...

دیگه واقعا روحیه ام داغون شد...بی اختیار شروع کردم به گریه کردن با صدای بلند....

یه دفعه وسط گریه هام و فریادم صدای زنگ تلفن به گوشم رسید.تلفن رو با عصبانیت تمام برداشتم.حسانه بود.تا ازم پرسید چی شده؟گریه ام شدت گرفت و با هق هق براش تعریف کردم.شب خیلی سختی بود...

                                             ************

عید اونسال مثل هرسال قشنگ و دوست داشتنی نبود.شوخی های رامین و کادو های پدر اصلا دلپذیر نبود.حداقل برای من اینطور بود.منهم همراه علی اکبر یا شاید بیشتر از اون زجر میکشیدم.خبر دار شدم که بینی اش شکسته و برای عمل اومده مشهد.حداقل خوشحال شدم که فاصله مون کم شده.روز عید تمام فامیل خونه ی ما جمع بودند.متاسفانه وقت زنگ زدن به علی اکبر رو پیدا نمیکردم.خونه ی ما اونقدر شلوغ بود که اصلا نمیشد تنها باشم.بالاخره با صمیمی تر شدن جمع منهم به بهانه ی سردرد به اتاقم رفتم و در رو قفل کردم تا با محمد برادر علی اکبر تماس بگیرم.احساس خفگی میکردم...پنجره ی اتاقم رو باز کردم.

به محض اینکه گوشی رو برداشت گفتم:سلام محمد آقا شیما هستم.میشه گوشی رو بدید علی اکبر....

خیلی خشک و سریع گفت:بیمارستانه،منهم الان مهمانی ام.خداحافظ.

بغض راه گلوم رو بست اما موقعیت گریه نبود.حدود نیم ساعت تامل کردم و بعد به جمع مهمانها اضافه شدم.رامین با چهره ی دوست داشتنی اش تنها نشسته بود.

با خودم گفتم خوش بحالت عاشق نیستی...

تقریبا شبیه من بود یا بهتره بگم من شبیه اون بودم.کنارش نشستم و کمی قیافه اش رو برانداز کردم.موهای لخت و بور،ابروهای پیوند و هشتی،چشمهای درشت و عسلی با بینی عقابی و اندامی نسبتا مردانه.

رامین از علی اکبر و مهدی دو سال کوچیکتر بود.سال اول دانشگاه و درس خون...

مهدی از وسط مهمانی به ما نزدیک شد.خودش رو کنار من و  رامین جا داد و گفت:مزاحم خلوتتون شدم.

رامین-آره حالا که مزاحم شدی چاره ای نیست. 4

مهدی-خیلی لطف داری آقا رامین...و به دنبالش اخم تصنعی ای به رامین کرد.

رامین و مهدی مشغول صحبت شدن که من بلند شدم و گفتم:رامین جان من میرم پیش زهره.

رامین بازوم رو گرفت و بقل گوشم گفتبه خاطر من که نیومده.ت. بشین من میرم.خیلی خجالت کشیدم و نشستم.رامین هم رفت.مهدی نزدیکتر شد و گفت:درسهات چطوره؟

-ممنون..خوب یا بد پیش میره.

در اون لحظات دوست داشتم یکی منو از صحبت کردن با مهدی نجات بده.هر کی بود بازهم فرقی نمیکرد فقط دوست داشتم خلاص بشم.هنوز مهدی حرفش رو شروع نکرده بود که گوشیم که داخل جیب مانتو ام بود زنگ خورد.با خودم گفتم کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم....

محمد بود از مهدی معذرت خواستم و برای جواب دادن تلفن به اتقم رفتم.

-الو..سلام.

-سلام واقعا معذرت میخوام اون موقع مامانم کنارم بود.

-نه اصلا مهم نیست

فردا ساعت سه میرم بیمارستان اگه دوست داری بیام دنبالت تا باهم بریم.از طرفی دوست داشتم به دیدن علی اکبر برم و از طرفی به محمد اطمینان نداشتم.در این جور مواقع همیشه راه حلهای خوبی به مغزم میرسید.

-نه شما فقط آدرسو به من بدین خودم راس 3 اونجام.

آدرس رو بهم داد  و خداحافظی کرد.داشتم به حرفهاش فکر میکردم که مامانم اومد و گفت:کی بود؟چرا رفتی تو فکر؟

-حسانه بود.

-خب...

این به این معنی بود که به توضیح بیشتری احتیاج داره.

-شیما تصادف کرده؛میگفت فردا بریم ملاقاتیش....اگه اجازه بدی....؟

مامانم در این موقع خیلی زود احساساتی میشد و اجازه میداد{سلام بازهم معذرت که وسط خوندنتون مزاحم میشم ولی این یه نکته ی غیر اخلاقی بود.نباید از احساسات دیگران سوء استفاده کرد.یاد نگیرین هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا}

فوری با حسانه تماس گرفتم و همه چیز رو براش گفتم.مادر و پدر حسانه هم که تحت الامر اون بودن اجازه دادن و ملاقات فردا درست شد و باعث شد که من تا آخر شب خوشحال و سرحال باشم.

 

 

.مامانم تصور میکرد اگه منو از دوستام جدا کنه بیشتر درس میخونم اما اشتباه میکرد.یادمه پارسال همین موقع بود که....

                                 ******************

موقع امتحانات بود.سه هفته از دعوای من و علی اکبر میگذشت.اونقدر سرگرم درس خوندن بودم که وقت نیمکردم گوشیمو روشن کنم.روز سه شنبه بعد از امتحان به خونه اومدم و طبق معمول تنها بودم.دو روز دیگه امتحان ریاضی داشتم و استراحت برام لازم بود.به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم.حدود نیم ساعت خوابیده بودم که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.با بیح.صلگی به سمت تلفن رفتم و با صدایی که به طرف مقابل بفهمونه خواب بودم گفتم:بله...بفرمایید..

-سلام رکسانا خانم خوبی؟

صدایی که از پشت تلفن میشنیدم صدای یه پسر 20-25ساله بود و مطمئن بودم صدای علی اکبر نیست.گفتم:شما؟؟!!

-شما لطف دارید که منو نشناختید.

داشتم فکر میکردم کی میتونه باشه که دوباره گفت:مهدی هستم.

کلی شرمنده شدم.گفتم:تروخدا ببخشید که نشناختم.خوبید؟عمه خوبن؟

-خواهش میکنم،شما حق دارین .همه خوبن سلام میرسونن.خودت چطوری؟

میخواستم خودم رو از صحبت کردن باهاش خلاص کنم به همین خاطر گفتم:عدر میخوام؛اگه کاری دارید سریعتر بگید،من عجله دارم.

از حرفم ناراحت شد ولی پنهان کرد و گفت:اگه کاری داری برو؛بعدا مزاحم میشم.

-نه حرفت رو بزن...

کلی از این طرف و اون طرف حرف زد و دست آخر گفت:هنوز به من فکر میکنی؟

نمیدونستم باید چی بگم باید خیلی محترمانه باهاش حرف میزدم و بهش میفهموندم

-هنوز نتونستم خودم رو قانع کنم که با شما ازدواج کنم و شما رو

 

تو خطاب کنم،اگه الان هم میبینید این کار رو میکنم فقط برای احترام به شماست.

-باشه هرجور راحتی.برو به کارت برس خداحافظ.

-....

بدون اینکه خداحافظی کنم گوشی رو گذاشتم.سعی کردم حرفاش رو فراموش کنم.به اتاقم رفتم و برای اینکه سرگرم بشم گوشیم رو روشن کردم.چند تا پیام برام اومد.تمامشون هم از یک شماره بود.باخودم گفتم:عجب آدم سمجی بوده.

یکی از پیامهارو خوندم نوشته بود:

سلام عزیزم؟کجایی؟چراگوشیت خاموشه؟چرا جواب نمیدی؟بابا منکه گفتم معذرت میخوام...اشتباه کردم.ركسانا این آخرین پیامیه که برات میفرستم.جوابو به همین شماره بزن.جون من،به عشقمون قسمت میدم ...جواب بده.

                                                                                      "علی اکبر"

احساس دلتنگیم دو برابر شد.هر لحظه سعی میکردم چهره ی علی اکبر رو برای خودم ترسیم کنم.تصمیم گرفتم جوابش رو بدم.اشکهام ناخودآگاه جاری شد.بعد از کلی گریه به خودم گفتم:آخه با این روحیه چطور میخوای امتحان ریاضی بدی...

باهاش تماس گرفتم اما خاموش بود.هرطور بود درسم رو خوندم و امتحانم رو دادم هرروز منتظر بودم اما خبری نبود...واین بیشتر منو آزار میداد.ده روز بعد بالاخره انتظار تموم شد و جوابم اومد:

سلام خانمم.ممنون که  بخشیدی.اینجا خیلی سخت میگذره،دست خودم نیست اگه بدرفتاری میکنم.خبر خوش دارم برات...هفته ی دیگه میام مرخصی و تا 15عید هستم.امیدوارم مسافرت نرین.بهم زنگ بزن...دلم برای شنیدن صدات لک زده...

                                                                                  دوستت دارم

پنج شنبه بود.دو روز دیگه عید بود ومن هنوز نتونسته بودم به علی اکبر زنگ بزنم.همانشب پدر ومادرم و رامین برای دیدن یکی از دوستهای قدیمیه خانوادگی بیرون رفتن.بالاخره تونستم با علی اکبر تماس بگیرم.شماره رو گرفتم.اولین بوق که خورد تلفن جواب داده شد.صدای گرفته ی علی اکبر از پشت تلفن به گوشم رسید.صدای نفسهاش رو میشنیدم.

-الو...علی اکبر....کجایی؟حالت خوبه؟الو؟؟؟

-الان اصلا نمیتونم صحبت کنم.بعدا زنگ بزن.

یه دفعه صدای پیج بیمارستان به گوشم رسید.

-تو بیمارستانی؟آره بیمارستانی؟

-آره،تو آسایشگاه دعوا شده بود.خداحافظ عشقم...

-خداحافظ...

دیگه واقعا روحیه ام داغون شد...بی اختیار شروع کردم به گریه کردن با صدای بلند....

یه دفعه وسط گریه هام و فریادم صدای زنگ تلفن به گوشم رسید.تلفن رو با عصبانیت تمام برداشتم.حسانه بود.تا ازم پرسید چی شده؟گریه ام شدت گرفت و با هق هق براش تعریف کردم.شب خیلی سختی بود...

                                             ************

عید اونسال مثل هرسال قشنگ و دوست داشتنی نبود.شوخی های رامین و کادو های پدر اصلا دلپذیر نبود.حداقل برای من اینطور بود.منهم همراه علی اکبر یا شاید بیشتر از اون زجر میکشیدم.خبر دار شدم که بینی اش شکسته و برای عمل اومده مشهد.حداقل خوشحال شدم که فاصله مون کم شده.روز عید تمام فامیل خونه ی ما جمع بودند.متاسفانه وقت زنگ زدن به علی اکبر رو پیدا نمیکردم.خونه ی ما اونقدر شلوغ بود که اصلا نمیشد تنها باشم.بالاخره با صمیمی تر شدن جمع منهم به بهانه ی سردرد به اتاقم رفتم و در رو قفل کردم تا با محمد برادر علی اکبر تماس بگیرم.احساس خفگی میکردم...پنجره ی اتاقم رو باز کردم.

به محض اینکه گوشی رو برداشت گفتم:سلام محمد آقا شیما هستم.میشه گوشی رو بدید علی اکبر....

خیلی خشک و سریع گفت:بیمارستانه،منهم الان مهمانی ام.خداحافظ.

بغض راه گلوم رو بست اما موقعیت گریه نبود.حدود نیم ساعت تامل کردم و بعد به جمع مهمانها اضافه شدم.رامین با چهره ی دوست داشتنی اش تنها نشسته بود.

با خودم گفتم خوش بحالت عاشق نیستی...

تقریبا شبیه من بود یا بهتره بگم من شبیه اون بودم.کنارش نشستم و کمی قیافه اش رو برانداز کردم.موهای لخت و بور،ابروهای پیوند و هشتی،چشمهای درشت و عسلی با بینی عقابی و اندامی نسبتا مردانه.

رامین از علی اکبر و مهدی دو سال کوچیکتر بود.سال اول دانشگاه و درس خون...

مهدی از وسط مهمانی به ما نزدیک شد.خودش رو کنار من و  رامین جا داد و گفت:مزاحم خلوتتون شدم.

رامین-آره حالا که مزاحم شدی چاره ای نیست. 4

مهدی-خیلی لطف داری آقا رامین...و به دنبالش اخم تصنعی ای به رامین کرد.

رامین و مهدی مشغول صحبت شدن که من بلند شدم و گفتم:رامین جان من میرم پیش زهره.

رامین بازوم رو گرفت و بقل گوشم گفتبه خاطر من که نیومده.ت. بشین من میرم.خیلی خجالت کشیدم و نشستم.رامین هم رفت.مهدی نزدیکتر شد و گفت:درسهات چطوره؟

-ممنون..خوب یا بد پیش میره.

در اون لحظات دوست داشتم یکی منو از صحبت کردن با مهدی نجات بده.هر کی بود بازهم فرقی نمیکرد فقط دوست داشتم خلاص بشم.هنوز مهدی حرفش رو شروع نکرده بود که گوشیم که داخل جیب مانتو ام بود زنگ خورد.با خودم گفتم کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم....

محمد بود از مهدی معذرت خواستم و برای جواب دادن تلفن به اتقم رفتم.

-الو..سلام.

-سلام واقعا معذرت میخوام اون موقع مامانم کنارم بود.

-نه اصلا مهم نیست

فردا ساعت سه میرم بیمارستان اگه دوست داری بیام دنبالت تا باهم بریم.از طرفی دوست داشتم به دیدن علی اکبر برم و از طرفی به محمد اطمینان نداشتم.در این جور مواقع همیشه راه حلهای خوبی به مغزم میرسید.

-نه شما فقط آدرسو به من بدین خودم راس 3 اونجام.

آدرس رو بهم داد  و خداحافظی کرد.داشتم به حرفهاش فکر میکردم که مامانم اومد و گفت:کی بود؟چرا رفتی تو فکر؟

-حسانه بود.

-خب...

این به این معنی بود که به توضیح بیشتری احتیاج داره.

-شیما تصادف کرده؛میگفت فردا بریم ملاقاتیش....اگه اجازه بدی....؟

مامانم در این موقع خیلی زود احساساتی میشد و اجازه میداد{سلام بازهم معذرت که وسط خوندنتون مزاحم میشم ولی این یه نکته ی غیر اخلاقی بود.نباید از احساسات دیگران سوء استفاده کرد.یاد نگیرین هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا}

فوری با حسانه تماس گرفتم و همه چیز رو براش گفتم.مادر و پدر حسانه هم که تحت الامر اون بودن اجازه دادن و ملاقات فردا درست شد و باعث شد که من تا آخر شب خوشحال و سرحال باشم.

 

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 شهریور 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx