تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد
سلام این هم ادامه ی رمان ستایش

فوری با حسانه تماس گرفتم و همه چیز رو براش گفتم.مادر و پدر حسانه هم که تحت الامر اون بودن اجازه دادن و ملاقات فردا درست شد و باعث شد که من تا آخر شب خوشحال و سرحال باشم.شب هم تا دیر وقت بیدار بودم.شوق دیدن علی اکبر خواب رو از چشمام برده بود.

ظهر ساعت 30/2 با ظرافت خاصی حاضر شدم و به همراه حسانه راه افتادیم.بین راه فقط صحبتهای معمولی بین من و حسانه رد و بدل شد.بالاخره جلوی بیمارستان رسیدیم.ساعت راس سه بود.تا آنروز برادر علی اکبر رو حتی یه بار هم ندیده بودم.به پیشنهاد حسانه با محمد تماس گرفتم.

بعد از چند بوق آزاد

-الو ...کجایین شما؟ما جلوی بیمارستانیم.

صداش به سختی شنیده میشد.اطرافش شلوغ بود با فریاد گفت:من نزدیک بیمارستانم ولی شما رو نمیشناسم!!؟؟

-من شال آبی سرم کردم و چادری ام.الان جلوی نگهبانی ام.

-الان میام.

حدود پنج دقیقه منتظر موندم.تو این پنج دقیقه به اندازه ی یه عمر از حسانه غرولند شنیدم.یه دفعه صدای فوق العاده مردانه ای گفت:شیما...

پشت سرم رو نگاه کردم.منتظر بودم تا یه چیزی بگه اونهم گفت:محمدم...

خیلی تعجب کردم.هیچ وجه تشابهی بین محمد و علی اکبر نبود.حسانه که حسابی خسته بود با غرولند گفت:میشه بریم وقت ملاقات داره تموم میشه...

محمد-ببخشید الان میریم.سه تایی حرکت کردیم.طوری حرکت میکرد که بتونه به راحتی باهام صحبت کنه.از نگهبانی که رد شدیم گفت:(هنوز دوستت رو به من معرفی نکردی!!

سعی کردم بدون ابهام جواب بدم هنوز حرف تو دهنم بود که حسانه گفت:ما اینجا برای ملاقاتی اومدیم نه برای آشنایی!؟

محمد حیرت زده از جوابی که حسانه داد به من گفت:آتیشش هم خیلی تنده!!

دوباره هنوز حرف نزده بودم که حسانه جواب داد:من آتیشی نیستم فقط خواستم به شما متذکر بشم چرا اینجاییم.

محمد-اوه…ببخشید.

نزدیک من اومد و گفت:حال علی اکبر رو نمیپرسی؟

حرفهاش با کنایه بود ولی خودم رو زدم به اون راه و گفتم:آره اصلا حواسم نبود حالش چطوره؟

محمد-مثل اینکه حالش بهتر هم شده!

-یعنی چی؟؟

محمد-سلیقه اش عالیه...

-از چه نظر؟

در حالی که داشت از من فاصله می گرفت گفت:تو خیلی خوشگلی...

سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.محمد یکسال از علی کوچکتر بود.متولد29/7/67

علی به محمد خیلی علاقه داشت.همیشه از خوبیهاش میگفت.محمد بر خلاف علی قد بلند و هیکلی بود.ابرو ها ی افقی وچشمهای درشت و آبی…پوست صورتش سفید و موهای لخت و بور.بین یکی از ابرو ها ش خط افتاده بود و از آن خبر میداد که کودکیِ پر هیجانی داشته.بینی اش شبیه عروسکها و البته شبیه زهره و یک گودی روی چونه اش بود.تا اتاق علی دیگه حرفی نزدیم.بر خلاف من حسانه حسابی جنجال راه انداخته بود و داشت با محمد بحث میکرد.جلوی در اتاق رسیدیم.ترسیدم برم داخل,چشمهام رو بستم و دستم رو به حسانه دادم.حسانه ایستاد و منهم ایستادم.علی روی تخت خواب بود.بینی اش رو عمل کرده بود .زیر چشمهای علی اکبر بدجوری گود افتاده بود و اندام لاغرش لاغرتر شده بود.خودم رو به طرف صندلی کشاندم و نشستم،حسانه که میدونست در این مواقع نبایدحرف بزنه طرفم اومد و دستهاش رو روی شانه هام گذاشت.محمد جلو اومد و دستهام رو گرفت که حسانه با لحن خشن و صدای نسبتا بلند گفت:چیکار میکنی؟

-هیچی دستهاش یخ کرده میخواستم گرمشون کنم.

-مگه من اینجا دسته بیلم که تو گرمشون کنی؟!

دستهام رو کشیدم و گفتم :من حالم خوبه.

حسانه انگشت اشاره اش رو به علامت تهدید تکان داد و گفت:دیگه لازم نکرده واسه کسی دلسوزی کنی!

پرستار بخش داخل اتاق اومد و گفت:یواش تر...تازه بهش مسکن زدیم...

به سمت سرم علی اکبر رفت و درحالی که به علی اکبر اشاره میکرد گفت:راحت شدین؟بیدارش کردین و از اتاق بیرون رفت.کنار تختش ایستادم و گفتم:سلام خپل...

هنوز گیج بود:تو... اینجا؟

-با محمد اومدم.

-خوش اومدی!

به سختی نشست.حسانه جلو اومد و بعد احوال پرسی گفت:ببین آقا علی اکبر همچین رکسانای مارو عاشق و شیدا کردی که اینطوری حالش بد شد،حالا خوبه نمردی!

اخم تصنعی کردم و گفتم:زبونت رو گاز بگیر.

در حالی که زبونش رو گاز میگرفت گفت:بیا خوبه؟اصلا من دیگه حرف نمیزنم،آ....

حسانه و محمد با اشاره ی علی اکبر بیرون رفتن.

چشمهام خیس بود و گفتم:چقدر زشت شدی نصف صورتت باند پیچیه؟

-در عوض تو از همیشه خوشگل تر شدی!میدونی چند وقته ندیدمت؟

با عشوه گری گفتم:مهم نیست خالا تا دلت بخواد میتونی نگام کنی!

وقتی بهم نگاه کرد نا خودآگاه چشم به دیوار دوختم،نگاه کردن به چشماش برام مشکل بود.همین حین حسانه پیام داد:وقت تمام

خنده ام گرفت.علی اکبر کنجکاوانه پرسید کی بود؟

-حسانه...میگه وقت تمامه.

-فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره!

-چی؟

-هیچی با حسانه خانم فضول بودم.

سکوت حاکم رو شکستم و گفتم:درد داری؟

با دستش روی باندپیچی صورتش کشید و گفت:درد که دارم ولی مرهمش پیشمه!

دوباره سکوت حاکم شد،ولی ایندفعه اون سکوت رو شکست و گفت:دلم برات تنگ شده بود.

بغضم شکست و اشکم که از بدو ورود آماده بود،روی گونه ام جاری شد.علی با انگشت اشکم رو از روی صورتم برداشت و گفت:این بلا از اول اینجا بود و خودش رو نشون نمیداد.

خنده ام گرفت و یکی دیگه از چشمم افتاد.دوباره گفت:اِ یکی دیگه!

و هردو با هم خندیدیم.
نظر یادتون نره.بای



نوشته شده در تاریخ شنبه 8 آبان 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx