تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد
سلام به همه.خوفیییییین؟
بالاخره این ستایش ادامه ی رمانشو بهم داد.یعنی منو دق داد تا بده.
راستی می خواستم بگم ستی(ستایش)چندتا رمان دیگه هم نوشته که هروقت این یکی تموم شد اونا روهم میزارم.
یه خبره دیگه...اگه گفتی؟حدس بزن...نمی تونی خودم میگم...
من...من...من...
نمیگم...

شوخی کردم خودم میگم راستش من یک وب خوشمل ساختم که فقط برای خودمه و روزمرگی هامو توش مینویسم...
تازه درست کردم اگه تونستین یک سری بهش بزنین و اگه ازش خوشتون اومد خواستین تبادل لینک کنین خبرم کنین حتما اینم ادرسش www.respina7.blogfa.com
منتظرتون هستم بااااااااااااااای

بغضم شکست و اشکم که از بدو ورود آماده بود،روی گونه ام جاری شد.علی با انگشت اشکم رو از روی صورتم برداشت و گفت:این بَلا از اول اینجا بود و خودش رو نشون نمیداد.

خنده ام گرفت و یکی دیگه از چشمم افتاد.دوباره گفت:اِ یکی دیگه!

و هردو با هم خندیدیم.وسط خندمون یه دفعه تلفنم به صدا در اومد؛رامین بود.یعنی چیكار داشت؟؟

با انگشتم به علی اكبر اشاره كردم تا حرفی نزنه وبا اضطراب گوشی رو جواب دادم"سلام"

-سلام ركسانا كجایی؟

-قرار بوده كجا باشم؟

-در هر صورت ما داریم میریم خونه ی مادربزرگ میای یا نه؟

-نه شما برین ما تازه رسیدیم اینجا...

-باشه خداحافظ

-خداحافظ

گوشی رو قطع كردم و نفس عمیقی كشیدم و رو به علی اكبر گفتم:رفع شد!

علی اكبر با یه چهره ی مظلومانه به من نگاه كرد و گفت:عزیزم

سرم رو بالا آوردم و گفتم:جان...

-اگه بعضی وقتها عصبانی شدم و بد حرف زدم معذرت میخوام.

-نه بهت حق میدم...

-از بس مهربونی دیگه جای گِله نمیمونه!

-...

-تو مهربون تری یا من؟!

-تو.

-تو بیشتر دوستم داری یا من؟؟!!

سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.حدود نیم ساعت صحبت کردیم و حرفهامون با ورود حسانه و محمد که در حال بحث بودن تموم شد.حسانه که از پس زبون محمد برنمی اومد رو به علی اکبر گفت:بگو بحث رو تموم کنه...

و دوباره شروع به بحث کردن با محمد کرد.منو علی اکبر رو به هم کردیم و بعد از یه خنده ی کوتاه من به حسانه گفتم:بس کنین.خسته نشدین.حسانه تو عاقل تری کوتاه بیا!؟

محمد خیلی ناراحت شد و گفت:اینطوری از برادر شوهرت طرفداری میکنی؟

علی اکبر به محمد چشم غره ای رفت ومحمد ساکت شد.

حسانه که ناراحت شده بود گفت:بابام الان میاد دنبالم؛ منهم میرم جلوی در.

بعد رو به علی اکبر کرد و گفت :انشاا... شماهم زود تر خوب بشین این عاشق ما از این ریخت و قیافه در بیاد.خداحافظ.

-رکسانا جونم خداحافظ.

محمد که متوجه ناراحتی من و حسانه شد گفت:اگه بگم اشتباه کردم خوشحال میشین...می خندین...خب اشتباه کردم.خوبه...بخند دیگه.

حسانه که در حال خارج شدن از اتاق بود گفت:سعی کن کاری نکنی که مجبور به عذرخواهی بشی...

بعد از خروج حسانه حدود یک ساعت اونجا موندم؛ساعت حدودهای پنج بود که بلندگوی بیمارستان اعلام کرد که وقت ملاقات تمومه،دوست نداشتم از پیش علی اکبر برم ،بهش گفتم:من باید برم

-چقدر زود!

-شنیدی که وقت ملاقات تموم شد!

-باشه پس بذار محمد برسونتت.

-نه خودم میرم!

-تعارف که باهم نداریم میبرتت دیگه.

با اکراه قبول کردم.محمد رو صدا کرد تا من رو برسونه.

-هرجا که میخواد ببرش.

-چشم داداش.

صورتش رو نزدیک گوشم اورد و گفت:از خودم بیشتر بهش اعتماد دارم.

خندیدم و به همراه محمد بیرون رفتم.قبل ار خروجم بوسه ای برای علی اکبر فرستادم.

جلوی ماشین که رسیدیم به اصرار محمد جلو نشستم.بعد از اینکه نشستم گفت:خب رکسانا خانم کجا بریم؟

تعجب کردم که من رو با اسم خودم صدا کرد .محمد که متوجه سردرگمی من شده بود گفت:زیاد فکر نکن وقتی علی اکبر صدات زد فهمیدم.چرا از اولش راستشو نگفتی؟

دوست نداشتم فکر کنه که آدم محافظه کاری هستم به خاطر همین گفتم:علی اکبر خواسته بود.

-خب پس بهش نگو اسمتو فهمیدم.

برای اینکه بفهمه زیاد مهم نیست گفتم:مهم نیست.

محمد در حال جنب و جوش بود تا سوئیچ ماشین رو پیدا کنه.همانطور که در جنب و جوش بود گفت:کجا میری؟

میخواستم جوابش رو بدم که سوئیچ رو از جیب کتش بیرون اورد و گفت:بالاخره پیدا شد.خب ملکه افسار اسب روکدوم طرفی بچرخونم؟

برو سمت خیابونِ....

فرمان متشین رو چرخوند و چشم بلندی گفت.

نیمه راه بودم که رامین زنگ زد و گفت که برم خونه تا دو ساعت دیگه بیان دنبالم.

تو دلم گفتم خب دوساعت وقت رو چطور بگذرونیم که محمد گفت:بریم رستوران؟

-چی؟

-نهار که نخوردی منهم خیلی گرسنه ام.بریم؟

-راستش!

-میدونی که علی اکبر از تعارف بدش میاد.

-خب...

-پس بریم.

با خودم گفتم یکم از زبونتو به ماهم قرض بده.کم نمیاره بخدا،رو که نیست سنگ پاست.

محمد دوباره گفت:تو فکری؟!

-...

به علی فکر میکنی؟

واقعا اعصابم خرد شد نمیذاره جوابش رو بدم.با صدایی که تقریبا عصبانی بودم گفتم:رخصت حرف زدن میفرمائین؟

خنده ی بلندی کرد و گفت:ببخشید..بگو.

-به این فکر میکردم که شماهم از خانمها کم نمیارین.

دوباره خندید و گفت:کمال همنشین اثر کرده.

ایندفعه منهم خندیدم که دوباره گفت:روی شماهم اثر کرد.

 نظرفراموش نشه...                            ××××××××××××××××××××××××××××× 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 آذر 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx