تبلیغات
من عاشقققققققققققم من عاشقققققققققققم
هرچه تنهاتر بشی دنیاتورو کمتر میخواد

سلام به همه...

این هم قسمت بعدی رمان عشق یا اعتقاد...

اوه شرمنده که دیر اپ میشم اخه خیلی امتحان داریم و اصلا وقت سر خاروندن هم ندارم.

درضمن دیگه کمتر تو وبه ستایش میام بیشتر وبه خودم اپ میشم اگه خواستین اونجا بیاین ادرسشو تو پست قبلی نوشتم.

بای

بخش دوم:دوراهی

حدود پانزده روز از اتفاقات اخیر میگذشت.علی اكبر رفته بود سربازی بینی اش هم خوب شده بود.محمد اكثر اوقات زنگ میزد و به بهانه ی خبر دادن از علی اكبر احوالم رو جویا میشد.علی اكبر به عنوان كادوی عید یه گردنبند ومنهم برای اون یه انگشتر گرفتم. روز اخر عید و تعطیلات بود و من ازاینكه فردا باید میرفتم مدرسه فوق العاده خوشحال و مسرور بودم و سر از پا نمیشناختم.

ÿÿÿÿÿ                                                            

روزی که مدرسه رفتم یعنی روز بعد از آخرین روز تعطیلات پانزده روزِ؛تمام دوستام خودشون رو به هر جون کندنی بود به مدرسه رسونده بودن تا حسابی خوش بگذرونیم.معاون مدرسه طبق معمول در تعطیلات بسر میبرد و آشوبهای منو بچه ها تا زمانی که آقای نورایی اومد سرکوب نشد.زهرا هم از طرف دفتر احضار شد و ازش تعهد گرفتن که از همسرش چیزی به بچه ها نگه که البته زهرا بیباک تر از این حرفها بود و این تعهد ها کارساز نبود.

چهارشنبه به محض دیدن چشمهای پف کرده حسانه و سیاهی زیر چشماش فهمیدم که اتفاق بدی افتاده و حسانه حسابی گریه کرده،وقتی پرسیدم زد زیر گریه و همه جیز رو گفت...

دنبال زهرا که رفتیم کنجکاو شده بود که ببینه چه اتفاقی افتاده و منهم از کاغذهای دفتر خاطره حسانه که داشت با نفرت پاره میشد تکه ای برداشتم و همه چیز رو توضیح دادم.حسانه اونقندر ناراحت بود که حتی نمیتونستی بهش نگاه کنی اخه غم از سر و صورتش معلوم بود.بچه ها میگفتن که بلایی که به سر حسانه اومده یه روز هم به سر من میاد ولی من باور نمیکردم چون حتی درمورد حسانه هم این موضوع برام قابل هضم نبود چه برسه به اینکه برای خودم اتفاق بیافته.

تمام بچه ها از غصه ی حسانه  ناراحت بودن و اون روز عجیبترین روز سال بود؛چون هیچ آشوبی برپا نکردیم.

خانه که رفتم به قضیه ی حسانه فکر کردم و اینکه مجتبی چطور تونسته همچین کاری بکنه؛چطور میتونه کسی رو که میگفت دوستش داره تهدید کنه و بگه اگه بامن بیرون نیای صداهامون رو پخش میکنم.به این فکر کردم که نکنه همچین اتفاقی برای من بیافته؟اما عقیده ی حسانه این بود که علی اکبر به واقع منو دوست داره پس همچین کاری ازش برنمیاد.اما...من هنوز فکرم مشغول بود.

                                     ×××××××××××××××××××××××

دوماه بعد از قهر حسانه و مجتبی بود.تو این دو ماه اتفاقات زیادی افتاده بود و منو حسابی کلافه کرده بود ولی در عوض تونستم انتحاناتم رو باآرامش کامل بدم.امتنحانات تموم شده بود منو بچه ها هرروز صبح برای ورزش به پارک میرفتیم.کلافگی من بخاطردعوایی که با محمد داشتم بود و اینکه نمیدونستم به علی اکبر بگم یانه؟اصلا باور میکنه؟

بعد از ورزش به خونه اومدم و به اون روز بد فکر میکردم:

-اون روز به اصرار محمد برای دیدنش رفتم تا مثلا درمورد موضوع مهمی صحبت کنیم.با ماشین دنبالم اومد ولی ایندفعه هر چی اصرار کرد جلو ننشستم و از جام تکون نخوردم.بعد از اینکه رفتیم یه جایی به دور از پارک و خونه برای اینکه کسی مارو باهم نبینه،محمد گفت:بیا جلو دیگه نمیتونم عقب برگردم و نگات کنم.

-خب نگاه نکن همینطوری بگو زود که کار دارم.

-...

-بالاخره نمیگی چه موضوع مهمی بودکه منو آوردی اینجا؟

-میخواستم باهات حرف بزنم.

-فکر نکنم موضوع مشترکی جز علی اکبر بین ما باشه.

یه دفعه از ماشین پیاده شد و اومد عقب نشست.

-میخوام یه چیزی بگم!

-زود وقت ندارم.

دهانش رو نزدیک گوشم آورد و گفت:من بیشتر از داداشم دوستت دارم.

 از این حرفش کاملا جا خوردم و اصلا توقع همچین حرفی رو ازش نداشتم که ادامه داد:من یا علی اکبر؟

دیگه کنترلم رو از دست دادم و سیلی محکمی به صورتش زدم طوری که صورتش کاملا به طرف دیگه ای رفت.با صدای پر از نفرت و بلند گفتم:حیف اون اعتمادی که علی بهت داشت،تو میدونی علی چقدر واسه من ارزش داره؟اصلا چطور تونستی خودتو با اون مقایسه کنی؟فکر کردی با کی طرفی؟

نگاهم به چشم های خیس محمد و پیشانیِ عرق کرده اش افتاد.دستش هنوز روی صورتش بود.درحالی که در رو باز میکردم گفتم:حیف که داداشت عشق منه واِلا بدتر از اینها حقت بود.در رو با حرص بهم کوبیدم و با چشمهای گریون به سمت خونه ی حسانه راه افتادم.

حسانه با دیدن من و شنیدن ماجرا کلی جا خورد و هرچی تونست بارِ محمد کرد.بعد از اینکه آروم شدم و آثار گریه از صورتم برطرف شد به خونه رفتم.

از اون روز چندبار علی زنگ زده بود، اما من در گفتن موضوع دو دل بودم.بعد از آخرین تماسمون یه قرارِحضوری باهم گذاشتیم.مامانم با اینکه سر قضیه ی جواب من به مهدی ناراحت بود ولی حق رو به من میداد و اونروز هم برای اینکه دور از خانواده ی عمه اینا باشم تونستم اجازه بیرون رفتن با حسانه و در اصل قرار با علی رو ازش بگیرم.(شما ازاین کارها نکنین،دروغگو دشمن خداست.حالا این یه زمانی نادونی کرده شما یاد نگیرین)

                                    ×××××××××××××××××

با حسانه تا جلوی پارک رفتیم .با ضربه ی حسانه متوجه شدم رسیدیم.همونجا سنگهام رو با حسانه وا کندم که پیام نده،شوخی نکنه و حسانه هم مثلا قبول کرد.

-اِ.. رکسانا ببین!

-اِ..علی اکبرِ..چقدر زود اومده؟!

-حالا برو یادت نره بهش بگی باشه؟

-باشه.خداحافظ

به طرف علی اکبر رفتم و سعی کردم لبخند بزنم.در را برام باز کرد ومنهم جلو نشستم.

-سلام

-سلااااااااام.چطوری؟

-خوبم.

در حالی که دستش رو به سمتم دراز کرد گفت:این شکلات رو بخور بهر هم میشی.

از بچگی اش خنده ام گرفت و گفتم:حالا من بچه ام یاتو؟

خندید و پاش رو روی پدال گاز گذاشت؛دنده رو جا زد و حرکت کرد.

تا زمانی که به یک کافه نقلی و خوشگل رسیدیم دیگه حرفی نزد.وقتی رسیدیم گفت:خب؛خانم خانما پیاده شیم؟همینجا خوبه؟

-آره واسه عشق بزرگ ما همین کافه کوچیک بسه؟

-پس بریم.

همراه من اونهم پیاده شد.تو کافه صندلی رو برام عقب کشید و گفت:بفرمایید ملکه ی قلبم.

نشستم و گفتم:اینقدر زن ذلیل نباش؟لوووووووووووووووس

-اِ...شمادیگه چرا؟اسم این تفاهمه نه زن ذلیلی!

از مسخره بازیهاش خنده ام گرفت و گفتم:مسخره بازی در نیار مرد باید جذبه داشته باشه!

خدمتکار رو صدا زد و گفت:به وقتش...بذار بیای به چنگم با جذبه هم میشم.

خدمتکار جلوی میز ما ایستاد و گفت:چی میل دارید؟

علی اکبر گفت:دو تا بستنی لطفا...

خدمتکار گفت:خانم هم همینو میخوان؟

-بله آقا. گفتم که دوتا!مگه نه خانم؟

خندیدم و گفتم:بله

خدمتکار نیشخندی زد و رفت.علی اکبر گفت:بیا...یه بار که میخوام جذبه به خرج بدم؛ بقیه نمیذارن!

-اینها نیاز به یه دوره بحث های طولانی نیازمندِ...الان نمیشه در موردش حرف زد.

بعد از حرف من تا حدود پنج دقیقه سکوت بین ما حاکم شد.

علی اکبر گفت:دلت نمیخواد با من صحبت کنی؟

خواستم چیزی بگم که خدمتکار سفارشمون رو آورد.

تو راهارک کلی حرف حفظ کرده بودم ولی همشو یادم رفته بود. خواستم یه چیزی از خودم در بیارم که  سرش رو به حالت نیمه کج نگه داشت و به من زل زد و گفت:حرفهات یادت رفته؟

از اینکه ذهنم رو خونده بود لجم گرفت.گفتم:

-تقریبا...تو چی؟

منهم دوست دارم فقط نگات کنم.

سرم رو پایین انداختم و به گل رزی که روی میز بود چشم دوختم.

یه دفعه گفت:من زشتم؟

-برای چی میپرسی؟

-آخه اصلا بهم نگاه نمیکنی.

خندیدم.

دوباره گفت:پس یعنی زشتم که بهم میخندی؟

لج کردم و گفتم:آره.اصلا زشتی.گیر میدی ها؟

ایندفعه اون خندید و گفت:خودت گفتی باید با جذبه باشم!

-این اسمش جذبه نیست،اسمش لج درآوردنِ.

-پس جذبه چیه؟

-یعنی اینکه...

تعریفی براش نداشتم و طبق معمول همیشه که وقتی کم میآوردم بحثو عوض میکردم گفتم:یه چیزی برات دارم؟

-عوضش کردی؟

-چی رو؟

-بحث رو دیگه!

با حالت درموندگی گفتم:علی...جون من اینقدر اذیت نکن.

نیشخند زد و گفت:باشه!حالا چی میخوای بهم بدی.

-صبر کن!

شروع کرد به خوردن بستنی و منهم دنبال کادو اش داخل کیفم میگشتم.بااینکه کادو تو دستم بود ولی وانمود میکردم که بین وسایلم گم شده.بعد از اینکه علی تقریبا نصف بستنی اش رو خورد کادو رو گذاشتم روی میزو گفتم:بفرمایید.

قاشقش را داخل ظرف بستنی گذاشت و کادو رو براداشت و برانداز کرد و گفت:وای مگه تو یادت مونده؟خودمم یادم نبود که تولدمه.حالا چی هست؟

-بازش کن تا بفهمی.

-حیفم میاد آخه کادواش قشنگه.

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم که گفت:شوخی کردم بازش میکنم.

وقتی بازش کرد گفت:وای چه ساعت باحالی.خیلی قشنگه!

-اینهم از فواید خانم خوش سلیقه است!

-یه اخم کوچول بهم کرد که دوباره گفتم:دروغ میگم بگو دروغ میگی؟

خندید و گفت:نه..قبولت دارم.

-نداشته باشی چیکار میکنی؟

-رکسانا!

-باشه.

-خب حالا برا که بدونی منهم حافظه ام خوبه برات یه چیزی دارم.شروع کرد به گشتن جیبهای کتش و ایندفعه من بستنی ام رو خوردم.بالاخره پیداش کرد و گفت:چشاتو ببند.دستات رو باز کن و بذار روی میز.

چشمام رو بستم و کاری رو که گقت انجام دادم.یه بسته رو روی دستم حس کردم.گفتم:باز کنم.

-آره.

کادو رو برانداز کردم.دستش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت:بازش کن خسته شدم دیگه.

-لوس نباش دیگه خوشم نمیاد.

-باشه شماهم بازش کن.

کادو رو با ظرافت باز کردم

نظر فراموش نشه



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 آذر 1389 توسط maryam_setayesh | نظرات ()
http://www.kanoon.ir/Public/ExternalLink.aspx?ref=uaI5wJSNNMqGwxK/4qSOqg==&des=Default.aspx